گنجور

 
واقف لاهوری

می‌نهد هرگاه آن سرکش جوان پا بر زمین

می‌گذارد منت روی زمین را بر زمین

نیستم بیکار مشق انتظاری می‌کنم

می‌کشم پیوسته از یاد تو خط‌ها بر زمین

در تو ای مه پاره تأثیری نکرد افسون ما

گرچه آوردیم اختر را ز بالا بر زمین

می‌گذارد هر بلا کز آسمان اید فرود

پیش بالای تو پشت دست خود را بر زمین

منکه باشم تا کنم از سجده‌اش گردن‌کشی

پیش او سر می‌نهد زلف سمن‌سا بر زمین

می‌برآید هر سحر خورشید بر اوج فلک

در نظر دارد مگر مه طلعتی را بر زمین

لاله گردید و ز خاک مشهد من کرد گل

خون سودایم نشد آخر گوارا بر زمین

من نه‌تنها زیردست زور می‌افتاده‌ام

می‌زند دستار خود از پنبه مینا بر زمین

در حریم او ز راه خاکساری می‌کنم

کلفت احوال خود تحریر صد جا بر زمین

نیست جا بر مسند ناز تو مهر و ماه را

می‌نشیند پیش تو ادنی و اعلی بر زمین

طالع حسنش بلند و بخت ما بسیار پست

واقف آن مه بر فلک جا دارد و ما بر زمین

 
 
نسکبان اندروید