گنجور

 
واقف لاهوری

عجایب رونقی دادم من سرگشته سودا را

نمودم بوته‌دار از نقش پا دامان صحرا را

تو را چشم هوس در خواب کی بیند به این عصمت

که همبستر نمی‌سازی به خود تصویر دیبا را

بود هر ذرهٔ من مضطرب از مهر خورشیدی

که می‌آرد چو شبنم در پریدن چشم حربا را

نباید تنگ‌چشمان را رفیق خویشتن کردن

رسید آخر نظر از دیدهٔ سوزن مسیحا را

چنان با خود ملایم ساز دشمن را ز خوش‌خلقی

که گردد سبزه گر بر ریزهٔ مینا نهی پا را

ز بوی زلف خوبان سخت در پرهیز می‌باشم

مبادا در دماغم ره فتد این دود سودا را

عزیز آید به چشمم هر که نامی از جنون دارد

دهم چون سرمه جا در دیدهٔ خود سنگ خارا را

چه‌سان در پرده ماند خودنمای من که نام او

ز شوخی چاک می‌سازد گریبان معما را

ز فیض بخت گردیدیم از بحث و جدل فارغ

بپرس از دیگران واقف نزاع میر و ملا را

 
 
نامبردگان شاهنامه
عنصری

زر افشانید بر پیلان جرس‌های مدارا را

برآرید آن فریدون فر درفش چرخ بالا را

قطران تبریزی

زمین از سنبل و سوسن شده پر عنبر سارا

ز گلنار و گل و خیری شده یاقوت گون خارا

وطواط

زهی از امر و نهی تو نظامی دین دنیا را

خهی ! از حل و عقد تو قوامی مجد علیا را

ثبات هضم تو داده سکون میدان عغبر را

نظام تو کرده روان ایوان خضرا را

کف تو شاه راهی در سخا بسیار و اندک را

[...]

مولانا

ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا را

چنین عشقی نهادستی به نورش چشم بینا را

منم ای برق رام تو برای صید و دام تو

گهی بر رکن بام تو گهی بگرفته صحرا را

چه داند دام بیچاره‌، فریب مرغ آواره

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
سعدی

ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا

به وصل خود دوایی کن دل دیوانه ما را

علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد

مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را

گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه