گنجور

 
واقف لاهوری

گر کشد باز ز دست من شیدا دامن

چاک در جیب خود از غصه زنم در دامن

آنکه رخسار مرا پاک نماید از اشک

آستین است درین قحط وفا یا دامن

گردبادم من سرگشته به صحرای جنون

صلح هرگز نشود پای مرا با دامن

گر بود بنده که بی‌ناز نباشد معشوق

می‌کشد یوسف ازین راه ز زلیخا دامن

دل شوریده‌ام آسوده به صحرا واقف

منتهای سفر اشک بود تا دامن

 
 
نسکبان اندروید