گنجور

 
واقف لاهوری

خوشا روزی که من این رنج غربت در وطن گویم

برآیم از قفس درد اسیری در چمن گویم

گران شد گوشم از گفت و شنود آسوده گردیدم

نه کس با من سخن گوید نه من با کس سخن گویم

توام هرچند حرف تلخ زهرآلوده می‌گویی

منت جانا شکرلب خوانم و شیرین‌دهن گویم

نمی‌اندازد آن سرو سمنبر گوش بر حرفم

روم در باغ و حال خویش با سر و سمن گویم

به این تقریب شاید در میان پرسند احوالم

به پیش او گه از مجنون گهی از کوهکن گویم

به یک تحریک مژگان قلب دل‌ها را زدی بر هم

نمی‌دانم تو را من دل‌شکن یا صف‌شکن گویم

نه‌تنها از تو مجنون گشت رسوا بلکه لیلی هم

تو را ای عشق کافردل بلای مرد و زن گویم

به خاموشی مرا بگذار انگشتم مزن بر لب

که پیشت جای انگشتست هر حرفی که من گویم

ز ضعف دل به این حالم که نتوانم سخن گفتن

اگر رو در بهی آرم به آن سیب ذهن گویم

کشیدم محنت ایوبی و اندوه یعقوبی

جهان را سربه‌سر دارالمحن بیت‌الحزن گویم

بدل گردد به په‌په چه‌چه بلبل دران گلشن

که من واقف سخن از گل‌عذار خویشتن گویم

 
 
نسکبان اندروید