گنجور

 
واقف لاهوری

ز کوی یار بیرون می‌دود از سینهٔ من هم

دل دیوانه بیزار است از گلشن ز گلخن هم

چه جای آستین افشاندست ای جامه زیب من

گریبانم به غارت رفت از دست تو دامن هم

گرفتاری که خواهد پای در زنجیر می‌خواهد

ز زلف او رهایی نیست ما را بعد مردم هم

ندیدم آه از برق نگاهش گوشهٔ چشمی

به این امید کردم کشت‌های خویش خرمن هم

چه گویم از دل سختی که نرم اندام من دارد

که پیشش آب می‌گردد ز خجلت سنگ آهن هم

بیا ای مست بی‌باکی بگش شمشیر سفاکی

بکش اغیار را گو کشته گردم در میان من هم

ز جرم اینکه در پیش تو عرض دوستی کردم

به جانم آنچه کردی کی توان کردن به دشمن هم

مپرس ای همدم از دل سوزی یاری که من دارم

که زد بر آتش من دامن و افشاند روغن هم

ز چشمش جان سلامت کی توان بردن به تدبیری

سپر در پیش تیر غمزه بیکار است جوشن هم

به کویش از هجوم بوالهوس وز ناتوانی‌ها

مرا واقف نمانده جای ماندن پای رفتن هم

 
 
نسکبان اندروید