گنجور

 
واقف لاهوری

نیست امروز که با عشق ندیم است دلم

عشق داند که به او یار قدیم است دلم

یک قشون غم به سر کشور عیشم آورد

نیست بالله جگرگوشه غنیم است دلم

روزگاریست که از بهر شمیم آن زلف

از گدایان سر راه نسیم است دلم

بی‌کس افتاد سرشکم به سر کوچهٔ او

روز و شب در غم این طفل یتیم است دلم

مو به مو قصهٔ آن زلف بپرسید از من

هست عمری که دران کوچه مقیم است دلم

عذر بپذیر دو لخت است اگر مطلع من

تیغ ابروی تو خورد است دو نیم است دلم

مار زلف تو گزیدست نه صد جا او را

من دل ساده به این خوش که سلیم است دلم

چه شود گر ز تو نصف دل من خوش گردد

جان من نیم‌نگاهی که دو نیم است دلم

بوسه نگرفته ازان لب نکند بس ز سؤال

واقف از خیل گدایان لئیم است دلم

 
 
نسکبان اندروید