گنجور

 
واقف لاهوری

با چنین بخت که ره نیست به زندان توام

کی دهد دست تماشای گلستان توام

فتنهٔ لشکر بیگانه به گردش نرسد

آنچه بگذشت به دل از صف مژگان توام

سرمهٔ ناز برد چشم غزالان از من

گرد برخاستهٔ شوخی جولان توام

شانه ناکرده به گیسو بر من می‌آیی

گر بدانی که چه مقدار پریشان توام

کردی آزاد مرا از غم دنیا ای عشق

دل و جان خاک درت بندهٔ احسان توام

قدمی رنجه کن ای سیل به ویرانهٔ من

من هم آخر یکی از خانه‌خرابان تو ام

هوسم هست که پیش تو زنم داد از تو

کاش یک روز گذارند به دیوان توام

خاک گشتم که شوم یک نفس آسوده ولی

داد بر باد هواداری دامان توام

گوهرافشان مدیح در دندان توام

گوش بر حرف من انداز ثناخوان توام

تا به کی آیینه منظور نظر خواهی داشت

نظری جانب من نیز که حیران توام

واقف امروز چرا دشمن جانم شده است

آنکه می‌گفت مرا دوش که من جان توام

 
 
نامبردگان شاهنامه
ابن یمین

تا فتادست نظر بر رخ رخشان توام

بر تو آشفته تر از زلف پریشان توام

صفت حسن تو آئینه کند با تو بیان

نه دل خسته که من واله و حیران توام

گر مرا جان و جهان در سر سودات شود

[...]

کلیم

دورم از فتنه که در سایه مژگان توام

خاطرم از همه جمعست پریشان توام

ناله هرچند غبار تنم از جا برداشت

طالع دون نرسانید بدامان توام

زانجمن پیشتر از شمع برون خواهم رفت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه