با چنین بخت که ره نیست به زندان توام
کی دهد دست تماشای گلستان توام
فتنهٔ لشکر بیگانه به گردش نرسد
آنچه بگذشت به دل از صف مژگان توام
سرمهٔ ناز برد چشم غزالان از من
گرد برخاستهٔ شوخی جولان توام
شانه ناکرده به گیسو بر من میآیی
گر بدانی که چه مقدار پریشان توام
کردی آزاد مرا از غم دنیا ای عشق
دل و جان خاک درت بندهٔ احسان توام
قدمی رنجه کن ای سیل به ویرانهٔ من
من هم آخر یکی از خانهخرابان تو ام
هوسم هست که پیش تو زنم داد از تو
کاش یک روز گذارند به دیوان توام
خاک گشتم که شوم یک نفس آسوده ولی
داد بر باد هواداری دامان توام
گوهرافشان مدیح در دندان توام
گوش بر حرف من انداز ثناخوان توام
تا به کی آیینه منظور نظر خواهی داشت
نظری جانب من نیز که حیران توام
واقف امروز چرا دشمن جانم شده است
آنکه میگفت مرا دوش که من جان توام



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.