گنجور

 
واقف لاهوری

به دامان جنون دستی زدم از خویشتن رفتم

ز خود مانند صبح از راه چاک پیرهن رفتم

نه گل چینم که باشم بار خاطر عندلیبان را

نسیمم تا ز گل بوی گرفتم از چمن رفتم

مبند از سادگی بر وعدهٔ شیرین‌لبان دل را

که من جان کندم و ناکام همچون کوهکن رفتم

دلم جای نخواهد رفت هرچند از پریشانی

به زلف یار می‌گوید شبت خوش باد من رفتم

به این هستی کم فرصت چو صبحم خنده می‌آید

سر از جیب عدم تا برکشیدم در کفن رفتم

شدم در گلستان بیمار و آهنگ قفس کردم

هوای غربتم ناساز شد سوی وطن رفتم

ز شمع امشب مرا پروانه بر پروانه می‌آید

من آتش به جان ناخوانده کی در انجمن رفتم

سراپایم چو زلف دلبران شد پرشکن آخر

ز سودا بس که در دنبال زلف پرشکن رفتم

چو آن شمعی که بی‌فانوس می‌سوزد در این محفل

به سر بردم به بی‌پیراهنی بی‌پیرهن رفتم

ز درد و داغ غربت نیست فریاد شب و روزم

به فریادم ازین کز یاد یاران وطن رفتم

مرا خود سیل اشک از آستانش می‌برد واقف

تو گر داری ز تمکین لنگری بنشین که من رفتم

 
 
نسکبان اندروید