به دامان جنون دستی زدم از خویشتن رفتم
ز خود مانند صبح از راه چاک پیرهن رفتم
نه گل چینم که باشم بار خاطر عندلیبان را
نسیمم تا ز گل بوی گرفتم از چمن رفتم
مبند از سادگی بر وعدهٔ شیرینلبان دل را
که من جان کندم و ناکام همچون کوهکن رفتم
دلم جای نخواهد رفت هرچند از پریشانی
به زلف یار میگوید شبت خوش باد من رفتم
به این هستی کم فرصت چو صبحم خنده میآید
سر از جیب عدم تا برکشیدم در کفن رفتم
شدم در گلستان بیمار و آهنگ قفس کردم
هوای غربتم ناساز شد سوی وطن رفتم
ز شمع امشب مرا پروانه بر پروانه میآید
من آتش به جان ناخوانده کی در انجمن رفتم
سراپایم چو زلف دلبران شد پرشکن آخر
ز سودا بس که در دنبال زلف پرشکن رفتم
چو آن شمعی که بیفانوس میسوزد در این محفل
به سر بردم به بیپیراهنی بیپیرهن رفتم
ز درد و داغ غربت نیست فریاد شب و روزم
به فریادم ازین کز یاد یاران وطن رفتم
مرا خود سیل اشک از آستانش میبرد واقف
تو گر داری ز تمکین لنگری بنشین که من رفتم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.