گنجور

 
واقف لاهوری

در نظر چون سایهٔ شمشاد می‌آید مرا

سر به پای یار سودن یاد می‌آید مرا

مرد و کام تلخ او شیرین نشد از لعل یار

گریه بر جان‌کندن فرهاد می‌آید مرا

نیست در طبعم قبول تربیت چون طفل اشک

رحم بر دل خوردن استاد می‌آید مرا

ای هم‌آوازان وداع عندلیب من کنید

بوی گل از خانهٔ صیاد می‌آید مرا

تر نشد واقف لب تیغش ز خون خشک من

شرم از ناکامی جلّاد می‌آید مرا

 
 
نامبردگان شاهنامه
همام تبریزی

داشتم روزی نگاری یاد می‌آید مرا

هر زمان از یاد او فریاد می‌آید مرا

مجمع اصحاب و وصل یار و ایام شباب

همچو برق تیزرو با یاد می‌آید مرا

هر دو چشم اشک‌ریزم در فراق دوستان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه