گنجور

 
واقف لاهوری

به نازی من آن خاک پا می‌فروشم

که پنداری آب بقا می‌فروشم

چه پرسی ز بیع و شرای من و یار

جفا می‌خرم زو وفا می‌فروشم

که داند جز او قیمت خون دل را

به دست نگارین حنا می‌فروشم

مرا طرفه ذوقیست از زخم تیغت

کجا کی به مرهم بها می‌فروشم

کنم خاک پای تو سودا به صد ناز

تو گویی که من توتیا می‌فروشم

دلم راکه قمری و بلبل مزاجست

به آن سرو گلگون‌قبا می‌فروشم

ازان لب به دشنامی آن نیز نسیه

شب و روز نقد دعا می‌فروشم

دو کون ار دهی قیمت این رساله

من اوراق دل را کجا می‌فروشم

ز من آنکه جان می‌خریدی به بوسی

کجایی کجا خوش بیا می‌فروشم

ز سودا نیندیشم از عین واقف

دل و جان پی یک ادا می‌فروشم

 
 
نسکبان اندروید