گنجور

 
واقف لاهوری

کی درد به افسانه و افسون رود از دل

هرگز نرود گر به مثل خون رود از دل

غم نیست گر از درد توام خون رود از دل

ترسم که به آن درد تو بیرون رود از دل

هرگاه کند گریه‌‌ام از یاد تو طوفان

سیحون ز جگر آید و حیجون رود از دل

ترسم چو به این حال مرا یار ببیند

غمگین رود از دیده و محزون رود از دل

آن را که به عشق من و حسنت نظر افتاد

لیلی رود از خاطر و مجنون رود از دل

در جان من آتش زده خوش غافلی ای شوخ

مگذار که این دود به گردون رود از دل

از باطن خم تا نرسد فیض یقینت

مشکل که تو را شک چو فلاطون رود از دل

واقف به حضور تو چنان مضطرب افتد

کز بزم برون ناشده بیرون رود از دل

 
 
نسکبان اندروید