گنجور

 
واقف لاهوری

روز ازل که گشت غمت آشنای دل

دل مبتلای غم شد و غم مبتلای دل

طوفان گریه در گرو یک بهانه‌ایست

از من مپر جان کسی ماجرای دل

ترسم که تاب پرسش فردا نیاوری

امروز یک‌دو بوسه بده خون‌بهای دل

همچون سپند پیش تو ای مختصرپسند

در ناله‌ای تمام کنم مدعای دل

بیرون روی زخانهٔ آیینه بی‌دماغ

خوش‌کرده‌ای برای چه کلفت سرای دل

می‌نالم از بلای دل و می‌کنم دعا

یارب کسی مباد اسیر بلای دل

او پهلویم کجا بنشیند که از غرور

پیکان او دمی ننشیند به‌جای دل

یک ره بیا ببین که چه‌سان می‌دهم به آب

از گریه لخت‌های جگرپاره‌های دل

دل پاره‌پاره کرده به زاغان صلا دهی

گر قدر دل به پیش تو این است وای دل

زانسان که طفل در پی دیوانه می‌فتد

اشکم برهنه‌پای دوید از برای دل

واقف مپرس حاصل سودای زلف یار

یعنی خریده‌ایم بلای برای دل

 
 
نسکبان اندروید