روز ازل که گشت غمت آشنای دل
دل مبتلای غم شد و غم مبتلای دل
طوفان گریه در گرو یک بهانهایست
از من مپر جان کسی ماجرای دل
ترسم که تاب پرسش فردا نیاوری
امروز یکدو بوسه بده خونبهای دل
همچون سپند پیش تو ای مختصرپسند
در نالهای تمام کنم مدعای دل
بیرون روی زخانهٔ آیینه بیدماغ
خوشکردهای برای چه کلفت سرای دل
مینالم از بلای دل و میکنم دعا
یارب کسی مباد اسیر بلای دل
او پهلویم کجا بنشیند که از غرور
پیکان او دمی ننشیند بهجای دل
یک ره بیا ببین که چهسان میدهم به آب
از گریه لختهای جگرپارههای دل
دل پارهپاره کرده به زاغان صلا دهی
گر قدر دل به پیش تو این است وای دل
زانسان که طفل در پی دیوانه میفتد
اشکم برهنهپای دوید از برای دل
واقف مپرس حاصل سودای زلف یار
یعنی خریدهایم بلای برای دل



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.