گنجور

 
واقف لاهوری

کردیم ضبط گریهٔ غماز خویش را

دریافتیم پرده‌درِ راز خویش را

شاید که یار گوش به فریاد من دهد

تغییر می‌دهم دگر آواز خویش را

زینسان خراب حال از آنم که داده‌ام

در خانه راه خانه‌برانداز خویش را

با آن‌که سحر چشم تو کشته‌ است عالمی

ظاهر نمی‌کند لبت اعجاز خویش را

صد بار گفته‌ام به تو این حرف ما شنو

ضایع مکن، بهل هوسِ ناز خویش را

شاید به این وسیله شود حرف ما پسند

گوییم وصف سرو سرافراز خویش را

نی محرم قفس، نه به دام آشنا شدیم

نفرین کنیم ساعت پرواز خویش را

تا بعد از این تلف نکند جان مردمان

پندی بگوی چشم فسون‌ساز خویش را

واقف شکار شوخی ترکی است کز حرم

صید آورد که طعمه دهد باز خویش را

 
 
نسکبان اندروید