گنجور

 
واقف لاهوری

بهر علاج من نه دوا می‌توان خرید

ای دردمند خاک شفا می‌توان خرید

آبی که خضر خورد و سکندر سراغ کرد

آن تشنگان آبله‌پا می‌توان خرید

گر نقد وقت را نکند دل به هرزه صرف

از چارسوی دهر چه‌ها می‌توان خرید

امیدهای ما همه مردند نوجوان

نیلی برای رخت عزا می‌توان خرید

در کشوری که عشق دهد درد را رواح

رنگ شکسته را به طلا می‌توان خرید

هستم متاع؟؟؟؟؟ این چارسو ولی

این غم روزگار به سرا می‌توان خرید

گر مشت اتخوان شده‌ام کم مدان مرا

از قیمتم هزار هما می‌توان خرید

کوی است کوی فقر که هر گوشهٔ دران

اسباب سلطنت ز گدا می‌توان خرید

آن دل که چرخ می‌زند از شوق ابرویش

واقف به‌سان قبله‌نما می‌توان خرید

 
 
نسکبان اندروید