گنجور

 
واقف لاهوری

بی‌تو ام بس که ز دل آه حزین برخیزد

هر که بنشست به من شاد غمین برخیزد

سرمه گشتم ز سیه‌بختی و رفتم بر باد

هر که از چشم تو افتاد چنین برخیزد

می‌شود ابر و کند گریه برین خاک نشین

هر غباری که به کویت ز زمین برخیزد

خال آن گوشهٔ ابرو چه بدیدم گفتم

ای بسا فتنه برین گوشه‌نشین برخیزد

هر کسی را نفتد چون تو غزالی در دام

به که صیاد دل ما ز کمین برخیزد

جوهر و تیغ به هم نسبت ذاتی دارند

نیست ممکن که ز ابروی تو چین برخیزد

خستهٔ عشق تو را غم چقدر دلسوز است

که ز بالین نفس بازپسین برخیزد

هر که بر خاک درش نقش سجودش بنشست

می‌تواند ز سر تخت و نگین برخیزد

زار نالیدن مرغ قفس از خویشم بود

بی‌اثر نیست نوایی که حزین برخیزد

گر چنین غم شود از صحبت ما دیوانه

شور از سلسلهٔ چین جبین برخیزد

برگرفتم که بر آتش بنشینم لیکن

تو ندانی که دلت از سر کین برخیزد

واقف از خوی بدش این همه دلتنگ مباش

احتمال است که چینش ز جبین برخیزد

 
 
نامبردگان شاهنامه
حکیم نزاری

این چنین صورتی از خاک زمین برخیزد

نه همانا مگر از خلد برین برخیزد

نطفه امر الاهی چه تعلق دارد

با موالیدی کز ماء معین برخیزد

که نه هر حامله یی همچو مسیحی زاید

[...]

اوحدی مراغه‌ای

فتنه از چرخ و قیامت ز زمین برخیزد

اگر آن چشم کمان کش به کمین برخیزد

ای بسا خانه! که بر اسب شود تنگ و سوار

تا سواری چو تو از خانهٔ زین برخیزد

چشم و رخسار پریوش، که تو داری امروز

[...]

کلیم

ایخوش آندم که دلت از سر کین برخیزد

بنشینی و ز ابروی تو چین برخیزد

تا بکنج دل من جای نبیند اول

نیست ممکن که غباری ز زمین برخیزد

هر که صیاد، تو آن وقت بدامش آئی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه