گنجور

 
واقف لاهوری

از دوستان امید وفا داشتم نشد

در خاطر شکسته چه‌ها داشتم نشد

آن دانه‌ام که خاک مرا پاک خورده است

در سر خیال نشو و نما داشتم نشد

در سر هوای نکهت پیراهن تو ماند

چشمی به راه باد صبا داشتم نشد

بیمار داشت نرگس یارم تمام عمر

از لعل او امید دوا داشتم نشد

ننواخت هیچ‌گاه به دشنامی آن لبم

اندک توقعی ز دعا داشتم نشد

بی‌برگ و بینوا ز گلستان برآمدم

واقف امید برگ و نوا داشتم نشد

 
 
نامبردگان شاهنامه
میلی

از نخل او امید نوا داشتم، نشد

بر عهد او گمان وفا داشتم، نشد

بیم عقوبتی ز بلا داشتم، رسید

چشم اجابتی ز دعا داشتم، نشد

ای اشک بی‌سرایت و ای آه بی‌‌اثر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه