گنجور

 
واقف لاهوری

ز پهلوی تو دارم آن‌چنان درد

که از پهلوی من آمد به‌جا درد

بیا دیگر به بالینم که بینی

همان بستر همان پهلو همان درد

نمی‌سوزد چراغ داغ روشن

مگر روغن کشد از مغز جان درد

کنی این پیر را گر دستگیری

نخواهد کرد دستت ای جوان درد

من آن مجنون عشقم کاندرین دشت

به فرقم بسته چون مرغ آشیان درد

دلا از آشنایان بهره بردار

گدایی کن ازین داغ و ازان درد

نی تیرت به پهلویم بنالید

تو را ظالم نشد خاطرنشان درد

مرا افکنده عشقت در زمینی

که می‌بارد در آنجا زآسمان درد

دم آخر همین می‌گفت واقف

که رفتم از جهان با یک جهان درد

 
 
نسکبان اندروید