دلم ز کوی تو در خون نشسته میآید
چو نیشها برگ جان شکسته میآید
کجاست رخصت پابوس این جگر خون را
به حضرتش که حنا دستبسته میآید
مرا خدنگ تو امروز میدهد آزار
مگر ز پهلوی غیری نشسته میآید
فکنده برق مرا در جگر ز شوخیها
خیال او که به دل جستهجسته میآید
به عهد ما نرسد کس به حال کس واقف
مگر اجل که به بالین خسته میآید



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.