گنجور

 
واقف لاهوری

دلم ز کوی تو در خون نشسته می‌آید

چو نیش‌ها برگ جان شکسته می‌آید

کجاست رخصت پابوس این جگر خون را

به حضرتش که حنا دست‌بسته می‌آید

مرا خدنگ تو امروز می‌دهد آزار

مگر ز پهلوی غیری نشسته می‌آید

فکنده برق مرا در جگر ز شوخی‌ها

خیال او که به دل جسته‌جسته می‌آید

به عهد ما نرسد کس به حال کس واقف

مگر اجل که به بالین خسته می‌آید

 
 
نامبردگان شاهنامه
عرفی

ز کوی عشق مَلَک دل‌شکسته می‌آید

مسیح می‌رود آنجا و خسته می‌آید

شهید ناوک آنم که چون رود به شکار

غزال قدس به فتراک بسته می‌آید

زمانه گلشن عیش که را به یغما داد

[...]

فصیحی هروی

دل از ولایت غم بار بسته می‌‌آید

چو موج بر سر طوفان نشسته می‌آید

کسی که لب به سراغی نسوخت کی‌داند

که کار بال ز پای شکسته می‌آید

بیا به طور و همه گوش شو که شاهد حسن

[...]

صائب

به پرسش من در خون نشسته می‌آید

چراغ طور به بالین خسته می‌آید

ز بس شکستگی از صفحه جهان شد محو

صدا درست ز جام شکسته می‌آید

زمانه سخت نگیرد گشاده‌رویان را

[...]

قدسی مشهدی

دلم ز کعبه نه محمل نشسته می‌آید

به دیر رفته و زنار بسته می‌آید

اگر به کوی تو تا حشر گوش اندازند

صدای شیشه عهد شکسته می‌آید

نسیم باغ محبت مگر وزید، که باز

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه