گنجور

 
واقف لاهوری

دلم ز کوی تو در خون نشسته می‌آید

چو نیش‌ها برگ جان شکسته می‌آید

کجاست رخصت پابوس این جگر خون را

به حضرتش که حنا دست‌بسته می‌آید

مرا خدنگ تو امروز می‌دهد آزار

مگر ز پهلوی غیری نشسته می‌آید

فکنده برق مرا در جگر ز شوخی‌ها

خیال او که به دل جسته‌جسته می‌آید

به عهد ما نرسد کس به حال کس واقف

مگر اجل که به بالین خسته می‌آید

 
 
نسکبان اندروید