گنجور

 
واقف لاهوری

ازان ز تیغ تو عاشق امان نمی‌خواهد

که داده است دل از دست و جان نمی‌خواهد

به نقد جان دل من بوسه می‌خرد ز لبت

بیا بگیر و بده رایگان نمی‌خواهد

مکن رها دل ما را ز بند خود کاین مرغ

گرفته خو به قفس آشیان نمی‌خواهد

گرت هواست که در شهر قتل‌عام کنی

بیا و تیغ بکش کس امان نمی‌خواهد

به هرزه شکوه ز بی‌مهری فلک چه کنم

مراد خاطر ما را فلان نمی‌خواهد

ز بیم آنکه به کویت گذر کند روزی

زمانه پای سرشکم روان نمی‌خواهد

نیازمند تو را سر اگر به عرش رسد

به غیر سجدهٔ آن آستان نمی‌خواهد

چنان شده است به اغیار بدگمان واقف

که خویش را به تو جان در میان نمی‌خواهد

 
 
نسکبان اندروید