گنجور

 
واقف لاهوری

ساختی با غیر غیرت را چه شد

سوختی جانم مروت را چه شد

نو گل من می‌نشینی با خسان

نازکی‌های طبیعت را چه شد

گوشه‌گیران را نمی‌آری به یاد

گوشهٔ چشم عنایت را چه شد

می‌کنی دندان زنی با این گدا

ای سگ یار آدمیت را چه شد

سخت می‌لرزد چراغ من به خویش

سایهٔ دست حمایت را چه شد

من ازو چشم حمایت داشتم

بر تغافل زد حمیت را چه شد

هر کمالی را زوالی گفته‌اند

محنت از حد رفت راحت را چه شد

حرص و درد و داغ پیدا کرده‌ای

خیر باد ای دل قناعت را چه شد

این همه بیگانه‌گردیدن چراست

آشنایان حق صحبت را چه شد

فتنهٔ خوش‌قامتان از حد گذشت

دیر می‌آید قیامت را چه شد

در دل او آه من کاری نکرد

آه تأثیر محبت را چه شد

خاک گشتم دامن افشاندی ز من

بی‌مروت مر محبت را چه شد

در طریق عشق تنها مانده‌ام

آه یاران طریقت را چه شد

می‌دهم پندم نصیحت می‌کنی

ناصح آداب نصیحت را چه شد

درد دل واقف بگو با او بگو

پیش از آن گویی که فرصت را چه شد

 
 
نسکبان اندروید