گنجور

 
واقف لاهوری

در کشور تو دید به درمان نمی‌رسد

یک سر درین دیار به سامان نمی‌رسد

ما را درازی شب هجر تو داغ کرد

صد ضمع سوختیم به پایان نمی‌رسد

صبح بهار گرچه بود دلگشا ولی

هرگز به فیض چاک گریبان نمی‌رسد

زین تیره‌روز تاسر مویی به‌جا بود

آشفتگی به طرهٔ خوبان نمی‌رسد

با زلف یار بس که درست ای نسبتش

هیچ آفتی به بخت پریشان نمی‌رسد

مردم ز ننگ زندگی ای وای چون کنم

زیان جان ناتوان که به جانان نمی‌رسد

ای دست شوق پاره‌ای انصاف لازم است

تا جیب هست چاک به دامان نمی‌رسد

از بهر خویش آیینه‌ها ساخت حسن دوست

دیدم یکی به حضرت انسان نمی‌رسد

زخمی ربوده‌ام ز تو لیکن ز مفلسی

داغم که دست من به نمکدان نمی‌رسد

واقف ز آه بی‌سروسامان ما مپرس

جای چو تیر بی‌پر و پیکان نمی‌رسد

 
 
نسکبان اندروید