گنجور

 
واقف لاهوری

آن درد که بی‌دوا نباشد

در شهر مسیح ما نباشد

بر درگه یار خسته‌ای هست

یاران دل زار ما نباشد

آمد برم آن بلندبالا

می‌ترسم ازو بلا نباشد

ای دل با زلف او میاویز

ای بی‌خبر اژدها نباشد

جای که بود زلف زنجیر

دیوانه کسی چرا نباشد

از تیر جفا کناره‌کردن

در کیش وفا روا نباشد

از عالم کبریا چه پرسی

آنجا برو و بیا نباشد

در شهر که حکم غمزهٔ اوست

این جور و جفا چرا نباشد

بگذار به مدعی نشیند

یاری که به مدعا نباشد

گفتم که تو بی‌وفا چرایی

گفتا گل را وفا نباشد

باغ است و بهشت بی‌دماغان

جایی که یک آشنا نباشد

آیینه اگر شویم واقف

او را با ما صفا نباشد

 
 
نسکبان اندروید