در عشق نه نسبیح و نه زنار ضرور است
تاری به کف از طرهٔ دلدار ضرور است
ای گریهٔ پرشور بیا چشم بهراهم
مشت نمکی بر دل افگار ضرور است
ای دل چه خوری خون جگر زین غم پنهان
یکبار به آن بیخبر اظهار ضرور است
جان میدهم از درد تو دریاب خدا را
پرسیدن حال من بیمار ضرور است
در کوی تو از دیده چهسان سیل برانم
ما را ادب این در و دیوار ضرور است
آسودهدلان را نمک غم بچشانید
بر خون محبت دل افگار ضرور است
آن سرمه که سازند پی روشنی چشم
در وی قدری خاک در یار ضرور است
تا عشقفروشان همه بندند دکان را
یک جلوه تو را بر سر بازار ضرور است
پروای دلآزردگیام هیچ نباشد
او را که رضاجویی اغیار ضرور است
یک بوسه ز لبهای شفابخش عطا کن
از بهر علاج دل بیمار ضرور است
صبر است دوای دل بیمار تو واقف
افسوس که کم داری و بسیار ضرور است



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.