دست تا برداشتم از عشق دامان را گرفت
برفشاندم آستین از غم گریبان را گرفت
همچو آن آبی که سوی نرگستان میرود
گریهٔ من راه کوی خوشنگاهان را گرفت
کرد سودای که سودی آن نیاید در حساب
هر که دل داد و ز تیر یار پیکان را گرفت
زور دیگر کرده پیدا می به دور نرگست
محتسب نتواند اکنون نام مستان را گرفت
ای زلیخا رنگ بر رویت چه برجا مانده است
بوی پیراهن شنیده را کنعان را گرفت
وقت پیری آمد آن سیب زنخدام به دست
میوهام داد آسمان روزی که دندان را گرفت
چیست دانی خط به گرد آن رخ عالم فروز
دود دلها جمع شد آن ماه تابان را گرفت
واقف از دیوان من بلبل غزلخوانی کند
خوشصفیریهای من آخر گلستان را گرفت



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دل ز ناوکهای بیداد تو پیکان را گرفت
تشنهلب از ابر رحمت آب باران را گرفت
پُردلی کاری نمیسازد ز استیلای عشق
شیر بگریزد دمی کآتش نیستان را گرفت
سهل باشد مملکتگیری به امداد سپاه
[...]
سبزه خط صفحه رخسار جانان را گرفت
طوطی خوش حرف از آیینه میدان را گرفت
بوسه را بر عارضش جا از هجوم خط نماند
سبزه بیگانه آخر این گلستان را گرفت
خط مشکین نیست گرد آن عقیق آبدار
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.