گنجور

 
واقف لاهوری

دست تا برداشتم از عشق دامان را گرفت

برفشاندم آستین از غم گریبان را گرفت

همچو آن آبی که سوی نرگستان می‌رود

گریهٔ من راه کوی خوش‌نگاهان را گرفت

کرد سودای که سودی آن نیاید در حساب

هر که دل داد و ز تیر یار پیکان را گرفت

زور دیگر کرده پیدا می به دور نرگست

محتسب نتواند اکنون نام مستان را گرفت

ای زلیخا رنگ بر رویت چه برجا مانده است

بوی پیراهن شنیده را کنعان را گرفت

وقت پیری آمد آن سیب زنخدام به دست

میوه‌ام داد آسمان روزی که دندان را گرفت

چیست دانی خط به گرد آن رخ عالم فروز

دود دل‌ها جمع شد آن ماه تابان را گرفت

واقف از دیوان من بلبل غزل‌خوانی کند

خوش‌صفیری‌های من آخر گلستان را گرفت

 
 
نسکبان اندروید