گنجور

 
واقف لاهوری

از لبت راه حیات تازه‌ای رو داده است

ماهی بریان در آب زندگی افتاده است

ساعتی بگذار سر بر پای خویشم همچو زلف

بعد عمری دولت پابوس دستم داده است

چون شود طاووس در نیرنگ حسنت هم‌قدم

او نمی‌بیند که عیبش پیش پا افتاده است

سرو دلجویم ندانم از کدامین گلشنی

دیده رفتار تو را آب روان استاده است

پاک‌گوهر گر شود یکسان به خاک امروز نیست

همچون طفل اشک تا زاد از نظر افتاده است

طفل اشک یار را واقف به چشم کم مبین

کز پی جان بردنت مرد فرنگی زاده است

 
 
نسکبان اندروید