گنجور

 
واقف لاهوری

مرا تیر تو در دل جا گرفته است

عجب نخلی درین گل پا گرفته است

مشو منکر دم گیرای ما را

تو را امروز یا فردا گرفته است

نه خط است اینکه دارد بی‌دماغت

تو را دود دل شیدا گرفته است

شوم قربان دل بی‌رحم او را

که باج از آهن و خارا گرفته است

به باغ و زاغ نگشاید دل من

اگر اینجا وگر آنجا گرفته است

بیا تنها برم ای جان جانان

که تنهایی مرا تنها گرفته است

ز بالای که دارد شکوه آهم

که راه عالم بالا گرفته است

غلام حلقه در گوشم خطش را

کزان زلف انتقام ما گرفته است

چه در زنجیر زلفش می‌زنی دست

تو را واقف مگر سودا گرفته است

 
 
نسکبان اندروید