گنجور

 
واقف لاهوری

شب که جمعی در غم آن جامه گلگون می‌گریست

چشم مردم آب و چشم حسرتم خون می‌گریست

دور عشقم نیست امروزی که در طفلی دلم

می‌شنید افسانهٔ لیلی و مجنون می‌گریست

همچون من در گریه نبود هیچ‌کس رسوای شهر

کوه‌کن در بیستون مجنون به هامون می‌گریست

دود دل را کرده‌ام در سینه ضبط از حکم صبر

ورنه بر من با هزاران چشم گردون می‌گریست

بس که می‌خندد بر دانشوران بی‌دانشان

در زمان ما اگر بودی فلاطون می‌گریست

سوی آن بی‌درد حسرت‌نامه می‌کردم رقم

خامه در دستم به حال لفظ و مضمون می‌گریست

شب که واقف با دل دریامدارش بود کار

از یکی سیحون ز دیگر چشم جیحون می‌گریست

 
 
نامبردگان شاهنامه
جامی

دوش بر یاد تو چشمم دم به دم خون می‌گریست

سوز من می‌دید شمع و از من افزون می‌گریست

گریه تلخ صراحی نیز بی‌چیزی نبود

غالبا از شوق آن لب‌های میگون می‌گریست

صبحدم یارب کواکب بود ریزان از سپهر

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جامی
هلالی جغتایی

شیشهٔ می دور از آن لب‌های میگون می‌گریست

تا دل خود را دمی خالی کند، خون می‌گریست

دوش بر سوز دل من گریه‌ها می‌کرد شمع

چشم من آن گریه را می‌دید و افزون می‌گریست

آن نه شبنم بود در ایام لیلی، هر صباح

[...]

طبیب اصفهانی

از غم لیلی به وادی گرچه مجنون می‌گریست

گر رموز عشق دانی لیلی افزون می‌گریست

رفته در محفل سخن از آتشین‌رویی که دوش

شمع را دیدم که از اندازه بیرون می‌گریست

خون ز چشم آشنا می‌ریخت در بزم وصال

[...]

آذر بیگدلی

آمدی، دیر و، دلم کز دوریت خون می‌گریست؛

زود رفتی و ندیدی، کز غمت چون می‌گریست؟!

آنکه می‌خندید بر حالم، ز عشقت پیش ازین؛

گر به این زاری مرا می‌دید، اکنون می‌گریست

شب، به کویت گریه می‌کردم من و، بر حال من؛

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه