شب که جمعی در غم آن جامه گلگون میگریست
چشم مردم آب و چشم حسرتم خون میگریست
دور عشقم نیست امروزی که در طفلی دلم
میشنید افسانهٔ لیلی و مجنون میگریست
همچون من در گریه نبود هیچکس رسوای شهر
کوهکن در بیستون مجنون به هامون میگریست
دود دل را کردهام در سینه ضبط از حکم صبر
ورنه بر من با هزاران چشم گردون میگریست
بس که میخندد بر دانشوران بیدانشان
در زمان ما اگر بودی فلاطون میگریست
سوی آن بیدرد حسرتنامه میکردم رقم
خامه در دستم به حال لفظ و مضمون میگریست
شب که واقف با دل دریامدارش بود کار
از یکی سیحون ز دیگر چشم جیحون میگریست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.