گنجور

 
واقف لاهوری

از بس که فتاده گرم خویت

گردید به رشته رنگ رویت

یاران دارند پیک و قاصد

من اشک کنم روان به سویت

ششتی ای دیده روی ما را

چشمم شده خاک شوی کویت

رفتی ای سرو و آبم از چشم

گردید روان به جست‌وجویت

احوال سیاه روزی ما

خط آمد و گفت روبه‌روست

یک خار نگشت از تو سیراب

ای آبله خاک در سبویت

درد تو گداخت استخوانم

شرمنده‌ام از سگان کویت

گرد سر شوخی تو گردم

مژگان پریست مو به مویت

جانم ای گل به مستی آید

همراه صبا فرست بویت

واقف ز لب که می‌زنی حرف

خوش با نمک است گفت‌وگویت

 
 
نامبردگان شاهنامه
عمادی شهریاری

هر خواجگیی که نه فلک راست

اقطاع دهاد یک غلامت

عطار

در ظل سرادقات الفت

راهی طلبد به سر وحدت

مولانا

خوردم ز ثرید و پاچه یک چند

از پاچه سر مرا زیانست

ناصر بجه‌ای

نه شطح قبول کن نه طامات

کاین جمله تخیلات و سوداست

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه