گنجور

 
واقف لاهوری

دلم از آه بی‌اثر داغست

بلکه زین غصه‌ام جگر داغ است

از دل تنگ من چه می‌پرسید

زخم بر زخم و داغ بر داغ است

من نه تنها ز شوخیش داغم

که پدر هم از آن پسر داغ است

شمع با این بهار زیبایی

از تو ای سرو گل به سر داغ است

دل من هیچ‌جا نیاساید

در سفر داغ و در حضر داغ است

جای شمع آنکه بر سرم شب هجر

سوزد از شام تا سحر داغ است

سوختم ز اختلاط لاله‌رخان

وصل این قوم را ثمر داغ است

پیش رویش ز شمع و لاله مپرس

کاین یکی سوخت و آن دگر داغ است

آن‌چنان دل شتاب می‌سوزد

که تو را تا شود خبر داغ است

لاله‌زار است سینهٔ واقف

هر کجا افکنی نظر داغ است

 
 
نسکبان اندروید