گنجور

 
واقف لاهوری

گرد خط جا به روی یار گرفت

خاطرم یک قلم غبار گرفت

گر ز خونم کند حنا بندی

نتوان دست آن نگار گرفت

طفل اشک مرا به صد جوشش

بحر تا دید در کنار گرفت

چه فراخ است عیش جامهٔ تو

که تو را تنگ در کنار گرفت

دل به آن زلف می‌کند بازی

طفل یا رب چگونه یار گرفت

خط ز حسن ستمگرش واقف

داد این تیره روزگار گرفت

 
 
نسکبان اندروید