گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳

 

اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیستتو ابر در او کش که به جز خصم قمر نیست
ای خشک درختی که در آن باغ نرستستوی خوار عزیزی که در این ظل شجر نیست
بسکل ز جز این عشق اگر در یتیمیزیرا که جز این عشق تو را خویش و پدر نیست
در مذهب عشاق به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۴

 

از اول امروز حریفان خراباتمهمان توند ای شه و سلطان خرابات
امروز چه روزست بگو روز سعادتاین قبله دل کیست بگو جان خرابات
هرگز دل عشاق به فرمان کسی نیستکو مست خرابست به فرمان خرابات
صد زهره ز اسرار به آواز درآمدکز ابر برآ ای مه تابان خرابات
ما از لب و دندان اجل هیچ نترسیمچون زنده شدیم از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۹

 

آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمدامسال در این خرقه زنگار برآمد
آن ترک که آن سال به یغماش بدیدیآنست که امسال عرب وار برآمد
آن یار همانست اگر جامه دگر شدآن جامه به در کرد و دگربار برآمد
آن باده همانست اگر شیشه بدل شدبنگر که چه خوش بر سر خمار برآمد
ای قوم گمان برده که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۰

 

تا باد سعادت ز محمد خبر افکندزان مردی و زان حمله شقاوت سپر افکند
از حال گدا نیست عجب گر شود او پستتیغ غم تو از سر صد شاه سر افکند
روزی پسر ادهم اندر پی آهومانند فلک مرکب شبدیز برافکند
دادیش یکی شربت کز لذت و بویشمستیش به سر برشد و از اسب درافکند
گفتند همه کس به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۱

 

در حلقه عشاق به ناگه خبر افتادکز بخت یکی ماه رخی خوب درافتاد
چشم و دل عشاق چنان پر شد از آن حسنتا قصه خوبان که بنامند برافتاد
بس چشمه حیوان که از آن حسن بجوشیدبس باده کز آن نادره در چشم و سر افتاد
مه با سپر و تیغ شبی حمله او دیدبفکند سپر را سبک و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۲

 

در خانه نشسته بت عیار کی داردمعشوق قمرروی شکربار کی دارد
بی زحمت دیده رخ خورشید که بیندبی پرده عیان طاقت دیدار کی دارد
گفتی به خرابات دگر کار ندارمخود کار تو داری و دگر کار کی دارد
زندان صبوحی همه مخمور خمارندای زهره کلید در خمار کی دارد
ما طوطی غیبیم شکرخواره و عاشقآن کان شکرهای به قنطار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۳

 

در کوی خرابات مرا عشق کشان کردآن دلبر عیار مرا دید نشان کرد
من در پی آن دلبر عیار برفتماو روی خود آن لحظه ز من باز نهان کرد
من در عجب افتادم از آن قطب یگانهکز یک نظرش جمله وجودم همه جان کرد
ناگاه یک آهو به دو صد رنگ عیان شدکز تابش حسنش مه و خورشید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۴

 

تا نقش تو در سینه ما خانه نشین شدهر جا که نشینیم چو فردوس برین شد
آن فکر و خیالات چو یأجوج و چو مأجوجهر یک چو رخ حوری و چون لعبت چین شد
آن نقش که مرد و زن از او نوحه کنانندگر بئس قرین بود کنون نعم قرین شد
بالا همه باغ آمد و پستی همگی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۵

 

بار دگر آن آب به دولاب درآمدوان چرخه گردنده در اشتاب درآمد
بار دگر آن جان پر از آتش و از آبدر لرزه چو خورشید و چو سیماب درآمد
بار دگر آن صورت پنهانی عالماز روزن جان دوش چو مهتاب درآمد
خورشید که می‌درد از او مشرق و مغرباز لطف بود گر به سطرلاب درآمد
بار دگر آن صبح […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۶

 

بار دگر آن مست به بازار درآمدوان سرده مخمور به خمار درآمد
سرهای درختان همه پربار چرا شدکان بلبل خوش لحن به تکرار درآمد
یک حمله دیگر همه در رقص درآییممستانه و یارانه که آن یار درآمد
یک حمله دیگر همه دامن بگشاییمکز بهر نثار آن شه دربار درآمد
یک حمله دیگر به شکرخانه درآییمکز مصر چنین قند به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۷

 

تدبیر کند بنده و تقدیر نداندتدبیر به تقدیر خداوند چه ماند
بنده چو بیندیشد پیداست چه بیندحیلت بکند لیک خدایی بنداند
گامی دو چنان آید کو راست نهادستوان گاه که داند که کجاهاش کشاند
استیزه مکن مملکت عشق طلب کنکاین مملکتت از ملک الموت رهاند
شه را تو شکاری شو کم گیر شکاریکاشکار تو را باز اجل بازستاند
خامش کن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۸

 

ای قوم به حج رفته کجایید کجاییدمعشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیواردر بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بی‌صورت معشوق ببینیدهم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتیدیک بار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیفست نشان‌هاش بگفتیداز خواجه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۹

 

بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شداز چرخ فرود آمد و در ما نگران شد
چون باز که برباید مرغی به گه صیدبربود مرا آن مه و بر چرخ دوان شد
در خود چو نظر کردم خود را بندیدمزیرا که در آن مه تنم از لطف چو جان شد
در جان چو سفر کردم جز ماه ندیدمتا سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۰

 

آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمدامسال در این خرقه زنگار برآمد
آن ترک که آن سال به یغماش بدیدیآنست که امسال عرب وار برآمد
آن یار همانست اگر جامه دگر شدآن جامه بدل کرد و دگربار برآمد
آن باده همانست اگر شیشه بدل شدبنگر که چه خوش بر سر خمار برآمد
شب رفت حریفان صبوحی به کجاییدکان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۱

 

مهتاب برآمد کلک از گور برآمدوز ریگ سیه چرده سقنقور برآمد
آنک از قلمش موسی و عیسیست مصوراز نفخه او دمدمه صور برآمد
در هاون اقبال عنایت گهری کوفتصد دیده حق بین ز دل کور برآمد
از تف بهاری چه خبر یافت دل خاککز خاک سیه قافله مور برآمد
از بحر عسل‌هاش چه دید آن دل زنبوربا مشک عسل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۲

 

تدبیر کند بنده و تقدیر نداندتدبیر به تقدیر خداوند نماند
بنده چو بیندیشد پیداست چه بیندحیله بکند لیک خدایی نتواند
گامی دو چنان آید کو راست نهادستوان گاه که داند که کجاهاش کشاند
استیزه مکن مملکت عشق طلب کنکاین مملکتت از ملک الموت رهاند
باری تو بهل کام خود و نور خرد گیرکاین کام تو را زود به ناکام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۳

 

چون بر رخ ما عکس جمال تو برآیدبر چهره ما خاک چو گلگونه نماید
خواهم که ز زنار دو صد خرقه نمایدترسابچه گوید که بپوشان که نشاید
اشکم چو دهل گشته و دل حامل اسرارچون نه مهه گشتست ندانی که بزاید
شاهیست دل اندر تن ماننده گاویوین گاو ببیند شه اگر ژاژ نخاید
وان دانه که افتاد در این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۴

 

هر نکته که از زهر اجل تلختر آیدآن را چو بگوید لب تو چون شکر آید
در چاه زنخدان تو هر جان که وطن ساختزود از رسن زلف تو بر چرخ برآید
هین توشه ده از خوشه ابروی ظریفتزان پیش که جان را ز تو وقت سفر آید
از دعوت و آواز خوشت بوی دل آیدلبیک زنم نفخه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۵

 

از بهر خدا عشق دگر یار مداریددر مجلس جان فکر دگر کار مدارید
یار دگر و کار دگر کفر و محالستدر مجلس دین مذهب کفار مدارید
در مجلس جان فکر چنانست که گفتارپنهان چو نمی‌ماند اضمار مدارید
گر بانگ نیاید ز فسا بوی بیایددر دل نظر فاحشه آثار مدارید
آن حارس دل مشرف جان سخت غیورستبا غیرت او رو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۶

 

مرغان که کنون از قفس خویش جداییدرخ باز نمایید و بگویید کجایید
کشتی شما ماند بر این آب شکستهماهی صفتان یک دم از این آب برآیید
یا قالب بشکست و بدان دوست رسیدستیا دام بشد از کف و از صید جدایید
امروز شما هیزم آن آتش خویشیدیا آتشتان مرد شما نور خدایید
آن باد وبا گشت شما را فسرانیدیا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۷

 

گر یک سر موی از رخ تو روی نمایدبر روی زمین خرقه و زنار نماند
آن را که دمی روی نمایی ز دو عالمآن سوخته را جز غم تو کار نماند
گر برفکنی پرده از آن چهره زیبااز چهره خورشید و مه آثار نماند
در خواب کنی سوختگان را ز می عشقتا جز تو کسی محرم اسرار نماند


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۵

 

ای عاشق بیچاره شده زار به زر برگویی که نزد مرگ تو را حلقه به در بر
بندیش از آن روز که دم‌های شماریتو می‌زنی و وهم زنت شوی دگر بر
خود را تو سپر کن به قبول همه احکامزان پیش که تیر اجل آید به سپر بر
از آدمی ادراک و نظر باشد مقصودکای رحمت پیوسته به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۶

 

ای رخت فکنده تو بر اومید و حذر برآخر نظری کن به نظربخش فکر بر
ای طالب و ای عاشق بنگر به طلب بخشبنگر به مؤثر تو چه چفسی به اثر بر
او می‌کشدت جانب صلح و طرف جنگگه صحبت یاران و گهی اوج سفر بر
در تو نگران او و تو را چشم چپ و راستاو با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۷

 

گیرم که بود میر تو را زر به خرواررخساره چون زر ز کجا یابد زردار
از دلشده زار چو زاری بشنیدنداز خاک برآمد به تماشا گل و گلزار
هین جامه بکن زود در این حوض فروروتا بازرهی از سر و از غصه دستار
ما نیز چو تو منکر این غلغله بودیمگشتیم به یک غمزه چنین سغبه دلدار
تا کی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۷

 

از اول امروز چو آشفته و مستیمآشفته بگوییم که آشفته شدستیم
آن ساقی بدمست که امروز درآمدصد عذر بگفتیم و زان مست نرستیم
آن باده که دادی تو و این عقل که ما راستمعذور همی‌دار اگر جام شکستیم
امروز سر زلف تو مستانه گرفتیمصد بار گشادیمش و صد بار ببستیم
رندان خرابات بخوردند و برفتندماییم که جاوید بخوردیم و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی