گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳

 

من ترک عشق شاهد و ساغر نمی‌کنمصد بار توبه کردم و دیگر نمی‌کنم
باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حوربا خاک کوی دوست برابر نمی‌کنم
تلقین و درس اهل نظر یک اشارت استگفتم کنایتی و مکرر نمی‌کنم
هرگز نمی‌شود ز سر خود خبر مراتا در میان میکده سر بر نمی‌کنم
ناصح به طعن گفت که رو ترک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۲

 

دیدار شد میسر و بوس و کنار هماز بخت شکر دارم و از روزگار هم
زاهد برو که طالع اگر طالع من استجامم به دست باشد و زلف نگار هم
ما عیب کس به مستی و رندی نمی‌کنیملعل بتان خوش است و می خوشگوار هم
ای دل بشارتی دهمت محتسب نماندو از می جهان پر است و بت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴

 

ما بی غمان مست دل از دست داده‌ایمهمراز عشق و همنفس جام باده‌ایم
بر ما بسی کمان ملامت کشیده‌اندتا کار خود ز ابروی جانان گشاده‌ایم
ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده‌ایما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم
پیر مغان ز توبه ما گر ملول شدگو باده صاف کن که به عذر ایستاده‌ایم
کار از تو می‌رود مددی ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۵

 

عمریست تا به راه غمت رو نهاده‌ایمروی و ریای خلق به یک سو نهاده‌ایم
طاق و رواق مدرسه و قال و قیل علمدر راه جام و ساقی مه رو نهاده‌ایم
هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده‌ایمهم دل بدان دو سنبل هندو نهاده‌ایم
عمری گذشت تا به امید اشارتیچشمی بدان دو گوشه ابرو نهاده‌ایم
ما ملک عافیت نه به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۲

 

بگذار تا ز شارع میخانه بگذریمکز بهر جرعه‌ای همه محتاج این دریم
روز نخست چون دم رندی زدیم و عشقشرط آن بود که جز ره آن شیوه نسپریم
جایی که تخت و مسند جم می‌رود به بادگر غم خوریم خوش نبود به که می‌خوریم
تا بو که دست در کمر او توان زدندر خون دل نشسته چو یاقوت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۵

 

صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیموین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم
نذر و فتوح صومعه در وجه می‌نهیمدلق ریا به آب خرابات برکشیم
فردا اگر نه روضه رضوان به ما دهندغلمان ز روضه حور ز جنت به درکشیم
بیرون جهیم سرخوش و از بزم صوفیانغارت کنیم باده و شاهد به بر کشیم
عشرت کنیم ور نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۴

 

ای روی ماه منظر تو نوبهار حسنخال و خط تو مرکز حسن و مدار حسن
در چشم پرخمار تو پنهان فسون سحردر زلف بی‌قرار تو پیدا قرار حسن
ماهی نتافت همچو تو از برج نیکوییسروی نخاست چون قدت از جویبار حسن
خرم شد از ملاحت تو عهد دلبریفرخ شد از لطافت تو روزگار حسن
از دام زلف و دانه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۵

 

گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کنیعنی که رخ بپوش و جهانی خراب کن
بفشان عرق ز چهره و اطراف باغ راچون شیشه‌های دیده ما پرگلاب کن
ایام گل چو عمر به رفتن شتاب کردساقی به دور باده گلگون شتاب کن
بگشا به شیوه نرگس پرخواب مست راو از رشک چشم نرگس رعنا به خواب کن
بوی بنفشه بشنو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۶

 

صبح است ساقیا قدحی پرشراب کندور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خرابما را ز جام باده گلگون خراب کن
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کردگر برگ عیش می‌طلبی ترک خواب کن
روزی که چرخ از گل ما کوزه‌ها کندزنهار کاسه سر ما پرشراب کن
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیمبا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۸

 

ای نور چشم من سخنی هست گوش کنچون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن
در راه عشق وسوسه اهرمن بسیستپیش آی و گوش دل به پیام سروش کن
برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماندای چنگ ناله برکش و ای دف خروش کن
تسبیح و خرقه لذت مستی نبخشدتهمت در این عمل طلب از می فروش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۰

 

بالابلند عشوه گر نقش باز منکوتاه کرد قصه زهد دراز من
دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علمبا من چه کرد دیده معشوقه باز من
می‌ترسم از خرابی ایمان که می‌بردمحراب ابروی تو حضور نماز من
گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشقغماز بود اشک و عیان کرد راز من
مست است یار و یاد حریفان نمی‌کندذکرش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۶

 

گفتا برون شدی به تماشای ماه نواز ماه ابروان منت شرم باد رو
عمریست تا دلت ز اسیران زلف ماستغافل ز حفظ جانب یاران خود مشو
مفروش عطر عقل به هندوی زلف ماکان جا هزار نافه مشکین به نیم جو
تخم وفا و مهر در این کهنه کشته زارآن گه عیان شود که بود موسم درو
ساقی بیار باده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۸

 

ای آفتاب آینه دار جمال تومشک سیاه مجمره گردان خال تو
صحن سرای دیده بشستم ولی چه سودکاین گوشه نیست درخور خیل خیال تو
در اوج ناز و نعمتی ای پادشاه حسنیا رب مباد تا به قیامت زوال تو
مطبوعتر ز نقش تو صورت نبست بازطغرانویس ابروی مشکین مثال تو
در چین زلفش ای دل مسکین چگونه‌ایکآشفته گفت باد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۹

 

ای خونبهای نافه چین خاک راه توخورشید سایه پرور طرف کلاه تو
نرگس کرشمه می‌برد از حد برون خرامای من فدای شیوه چشم سیاه تو
خونم بخور که هیچ ملک با چنان جمالاز دل نیایدش که نویسد گناه تو
آرام و خواب خلق جهان را سبب توییزان شد کنار دیده و دل تکیه گاه تو
با هر ستاره‌ای سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۳

 

خط عذار یار که بگرفت ماه از اوخوش حلقه‌ایست لیک به در نیست راه از او
ابروی دوست گوشه محراب دولت استآن جا بمال چهره و حاجت بخواه از او
ای جرعه نوش مجلس جم سینه پاک دارکآیینه‌ایست جام جهان بین که آه از او
کردار اهل صومعه‌ام کرد می پرستاین دود بین که نامه من شد سیاه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۵

 

ای پیک راستان خبر یار ما بگواحوال گل به بلبل دستان سرا بگو
ما محرمان خلوت انسیم غم مخوربا یار آشنا سخن آشنا بگو
برهم چو می‌زد آن سر زلفین مشکباربا ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو
هر کس که گفت خاک در دوست توتیاستگو این سخن معاینه در چشم ما بگو
آن کس که منع ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۴

 

از من جدا مشو که توام نور دیده‌ایآرام جان و مونس قلب رمیده‌ای
از دامن تو دست ندارند عاشقانپیراهن صبوری ایشان دریده‌ای
از چشم بخت خویش مبادت گزند از آنکدر دلبری به غایت خوبی رسیده‌ای
منعم مکن ز عشق وی ای مفتی زمانمعذور دارمت که تو او را ندیده‌ای
آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظابیش از گلیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۹

 

ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز میطامات تا به چند و خرافات تا به کی
بگذر ز کبر و ناز که دیده‌ست روزگارچین قبای قیصر و طرف کلاه کی
هشیار شو که مرغ چمن مست گشت هانبیدار شو که خواب عدم در پی است هی
خوش نازکانه می‌چمی ای شاخ نوبهارکآشفتگی مبادت از آشوب باد دی
بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۷

 

ای قصه بهشت ز کویت حکایتیشرح جمال حور ز رویت روایتی
انفاس عیسی از لب لعلت لطیفه‌ایآب خضر ز نوش لبانت کنایتی
هر پاره از دل من و از غصه قصه‌ایهر سطری از خصال تو و از رحمت آیتی
کی عطرسای مجلس روحانیان شدیگل را اگر نه بوی تو کردی رعایتی
در آرزوی خاک در یار سوختیمیاد آور ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۹

 

دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدیکز عکس روی او شب هجران سر آمدی
تعبیر رفت یار سفرکرده می‌رسدای کاج هر چه زودتر از در درآمدی
ذکرش به خیر ساقی فرخنده فال منکز در مدام با قدح و ساغر آمدی
خوش بودی ار به خواب بدیدی دیار خویشتا یاد صحبتش سوی ما رهبر آمدی
فیض ازل به زور و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۱

 

خوش کرد یاوری فلکت روز داوریتا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری
آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دستگو بر تو باد تا غم افتادگان خوری
در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرنداقرار بندگی کن و اظهار چاکری
ساقی به مژدگانی عیش از درم درآیتا یک دم از دلم غم دنیا به دربری
در شاهراه جاه و بزرگی خطر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۹

 

زین خوش رقم که بر گل رخسار می‌کشیخط بر صحیفه گل و گلزار می‌کشی
اشک حرم نشین نهانخانه مرازان سوی هفت پرده به بازار می‌کشی
کاهل روی چو باد صبا را به بوی زلفهر دم به قید سلسله در کار می‌کشی
هر دم به یاد آن لب میگون و چشم مستاز خلوتم به خانه خمار می‌کشی
گفتی سر تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۵

 

رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلیآمد به گوش ناگهم آواز بلبلی
مسکین چو من به عشق گلی گشته مبتلاو اندر چمن فکنده ز فریاد غلغلی
می‌گشتم اندر آن چمن و باغ دم به دممی‌کردم اندر آن گل و بلبل تاملی
گل یار حسن گشته و بلبل قرین عشقآن را تفضلی نه و این را تبدلی
چون کرد در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۹

 

صبح است و ژاله می‌چکد از ابر بهمنیبرگ صبوح ساز و بده جام یک منی
در بحر مایی و منی افتاده‌ام بیارمی تا خلاص بخشدم از مایی و منی
خون پیاله خور که حلال است خون اودر کار یار باش که کاریست کردنی
ساقی به دست باش که غم در کمین ماستمطرب نگاه دار همین ره که می‌زنی
می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۲

 

ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کنیاسباب جمع داری و کاری نمی‌کنی
چوگان حکم در کف و گویی نمی‌زنیباز ظفر به دست و شکاری نمی‌کنی
این خون که موج می‌زند اندر جگر تو رادر کار رنگ و بوی نگاری نمی‌کنی
مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبابر خاک کوی دوست گذاری نمی‌کنی
ترسم کز این چمن نبری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ