گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶

 

گر می فروش حاجت رندان روا کندایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند
ساقی به جام عدل بده باده تا گداغیرت نیاورد که جهان پربلا کند
حقا کز این غمان برسد مژده امانگر سالکی به عهد امانت وفا کند
گر رنج پیش آید و گر راحت ای حکیمنسبت مکن به غیر که این‌ها خدا کند
در کارخانه‌ای که ره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶

 

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنندآیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
دردم نهفته به ز طبیبان مدعیباشد که از خزانه غیبم دوا کنند
معشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشدهر کس حکایتی به تصور چرا کنند
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیستآن به که کار خود به عنایت رها کنند
بی معرفت مباش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸

 

گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنندگفتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند
گفتم خراج مصر طلب می‌کند لبتگفتا در این معامله کمتر زیان کنند
گفتم به نقطه دهنت خود که برد راهگفت این حکایتیست که با نکته دان کنند
گفتم صنم پرست مشو با صمد نشینگفتا به کوی عشق هم این و هم آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰

 

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنندپنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند
ناموس عشق و رونق عشاق می‌برندعیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوزباطل در این خیال که اکسیر می‌کنند
گویند رمز عشق مگویید و مشنویدمشکل حکایتیست که تقریر می‌کنند
ما از برون در شده مغرور صد فریبتا خود درون پرده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴

 

دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بودتعبیر رفت و کار به دولت حواله بود
چل سال رنج و غصه کشیدیم و عاقبتتدبیر ما به دست شراب دوساله بود
آن نافه مراد که می‌خواستم ز بختدر چین زلف آن بت مشکین کلاله بود
از دست برده بود خمار غمم سحردولت مساعد آمد و می در پیاله بود
بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰

 

از دیده خون دل همه بر روی ما رودبر روی ما ز دیده چه گویم چه‌ها رود
ما در درون سینه هوایی نهفته‌ایمبر باد اگر رود دل ما زان هوا رود
خورشید خاوری کند از رشک جامه چاکگر ماه مهرپرور من در قبا رود
بر خاک راه یار نهادیم روی خویشبر روی ما رواست اگر آشنا رود
سیل است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵

 

ساقی حدیث سرو و گل و لاله می‌رودوین بحث با ثلاثه غساله می‌رود
می ده که نوعروس چمن حد حسن یافتکار این زمان ز صنعت دلاله می‌رود
شکرشکن شوند همه طوطیان هندزین قند پارسی که به بنگاله می‌رود
طی مکان ببین و زمان در سلوک شعرکاین طفل یک شبه ره یک ساله می‌رود
آن چشم جادوانه عابدفریب بینکش کاروان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶

 

ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شودوین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبرآری شود ولیک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواهکز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روانباشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹

 

بخت از دهان دوست نشانم نمی‌دهددولت خبر ز راز نهانم نمی‌دهد
از بهر بوسه‌ای ز لبش جان همی‌دهماینم همی‌ستاند و آنم نمی‌دهد
مردم در این فراق و در آن پرده راه نیستیا هست و پرده دار نشانم نمی‌دهد
زلفش کشید باد صبا چرخ سفله بینکان جا مجال بادوزانم نمی‌دهد
چندان که بر کنار چو پرگار می‌شدمدوران چو نقطه ره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳

 

بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنیداز یار آشنا سخن آشنا شنید
ای شاه حسن چشم به حال گدا فکنکاین گوش بس حکایت شاه و گدا شنید
خوش می‌کنم به باده مشکین مشام جانکز دلق پوش صومعه بوی ریا شنید
سر خدا که عارف سالک به کس نگفتدر حیرتم که باده فروش از کجا شنید
یا رب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶

 

عید است و آخر گل و یاران در انتظارساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار
دل برگرفته بودم از ایام گل ولیکاری بکرد همت پاکان روزه دار
دل در جهان مبند و به مستی سؤال کناز فیض جام و قصه جمشید کامگار
جز نقد جان به دست ندارم شراب کوکان نیز بر کرشمه ساقی کنم نثار
خوش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳

 

ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمربازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر
از دیده گر سرشک چو باران چکد رواستکاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر
این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن استدریاب کار ما که نه پیداست کار عمر
تا کی می صبوح و شکرخواب بامدادهشیار گرد هان که گذشت اختیار عمر
دی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴

 

دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبورگلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور
ای گل به شکر آن که تویی پادشاه حسنبا بلبلان بی‌دل شیدا مکن غرور
از دست غیبت تو شکایت نمی‌کنمتا نیست غیبتی نبود لذت حضور
گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شادما را غم نگار بود مایه سرور
زاهد اگر به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰

 

ای سرو ناز حسن که خوش می‌روی به نازعشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز
فرخنده باد طلعت خوبت که در ازلببریده‌اند بر قد سروت قبای ناز
آن را که بوی عنبر زلف تو آرزوستچون عود گو بر آتش سودا بسوز و ساز
پروانه را ز شمع بود سوز دل ولیبی شمع عارض تو دلم را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵

 

صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخشوین زهد خشک را به می خوشگوار بخش
طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نهتسبیح و طیلسان به می و میگسار بخش
زهد گران که شاهد و ساقی نمی‌خرنددر حلقه چمن به نسیم بهار بخش
راهم شراب لعل زد ای میر عاشقانخون مرا به چاه زنخدان یار بخش
یا رب به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵

 

در عهد پادشاه خطابخش جرم پوشحافظ قرابه کش شد و مفتی پیاله نوش
صوفی ز کنج صومعه با پای خم نشستتا دید محتسب که سبو می‌کشد به دوش
احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشانکردم سؤال صبحدم از پیر می فروش
گفتا نه گفتنیست سخن گر چه محرمیدرکش زبان و پرده نگه دار و می بنوش
ساقی بهار می‌رسد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱

 

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویشبیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
از بس که دست می‌گزم و آه می‌کشمآتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می‌سرودگل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش
کای دل تو شاد باش که آن یار تندخوبسیار تندروی نشیند ز بخت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲

 

بُشری اِذِ السّلامةُ حَلَّت بِذی سَلَمللهِ حمدُ مُعتَرِفٍ غایةَ النِّعَم
آن خوش خبر کجاست که این فتح مژده دادتا جان فشانمش چو زر و سیم در قدم
از بازگشت شاه در این طرفه منزل استآهنگ خصم او به سراپردهٔ عدم
پیمان شکن هرآینه گردد شکسته حالانَّ العُهودَ عِندَ مَلیکِ النُّهی ذِمَم
می‌جست از سحاب امل رحمتی ولیجز دیده‌اش معاینه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳

 

بازآی ساقیا که هواخواه خدمتممشتاق بندگی و دعاگوی دولتم
زان جا که فیض جام سعادت فروغ توستبیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم
هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهتتا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم
عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیمکاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم
می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیاراین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰

 

دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدمنقشی به یاد خط تو بر آب می‌زدم
ابروی یار در نظر و خرقه سوختهجامی به یاد گوشه محراب می‌زدم
هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجستبازش ز طره تو به مضراب می‌زدم
روی نگار در نظرم جلوه می‌نمودوز دور بوسه بر رخ مهتاب می‌زدم
چشمم به روی ساقی و گوشم به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱

 

هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدمهر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم
شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدابر منتهای همت خود کامران شدم
ای گلبن جوان بر دولت بخور که مندر سایه تو بلبل باغ جهان شدم
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبوددر مکتب غم تو چنین نکته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۹

 

جوزا سحر نهاد حمایل برابرمیعنی غلام شاهم و سوگند می‌خورم
ساقی بیا که از مدد بخت کارسازکامی که خواستم ز خدا شد میسرم
جامی بده که باز به شادی روی شاهپیرانه سر هوای جوانیست در سرم
راهم مزن به وصف زلال خضر که مناز جام شاه جرعه کش حوض کوثرم
شاها اگر به عرش رسانم سریر فضلمملوک این جنابم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۸

 

من دوستدار روی خوش و موی دلکشممدهوش چشم مست و می صاف بی‌غشم
گفتی ز سر عهد ازل یک سخن بگوآن گه بگویمت که دو پیمانه درکشم
من آدم بهشتیم اما در این سفرحالی اسیر عشق جوانان مه وشم
در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوزاستاده‌ام چو شمع مترسان ز آتشم
شیراز معدن لب لعل است و کان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۳

 

چل سال بیش رفت که من لاف می‌زنمکز چاکران پیر مغان کمترین منم
هرگز به یمن عاطفت پیر می فروشساغر تهی نشد ز می صاف روشنم
از جاه عشق و دولت رندان پاکبازپیوسته صدر مصطبه‌ها بود مسکنم
در شان من به دردکشی ظن بد مبرکآلوده گشت جامه ولی پاکدامنم
شهباز دست پادشهم این چه حالت استکز یاد برده‌اند هوای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۱

 

حاشا که من به موسم گل ترک می کنممن لاف عقل می‌زنم این کار کی کنم
مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علمدر کار چنگ و بربط و آواز نی کنم
از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفتیک چند نیز خدمت معشوق و می کنم
کی بود در زمانه وفا جام می بیارتا من حکایت جم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ