گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۵

 

خانه دل باز کبوتر گرفتمشغله و بقر بقو درگرفت
غلغل مستان چو به گردون رسیدکرکس زرین فلک پر گرفت
بوطربون گشت مه و مشتریزهره مطرب طرب از سر گرفت
خالق ارواح ز آب و ز گلآینه‌ای کرد و برابر گرفت
ز آینه صد نقش شد و هر یکیآنچ مر او راست میسر گرفت
هر که دلی داشت به پایش فتادهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۶

 

بازرسیدیم ز میخانه مستبازرهیدیم ز بالا و پست
جمله مستان خوش و رقصان شدنددست زنید ای صنمان دست دست
ماهی و دریا همه مستی کنندچونک سر زلف تو افتاده شست
زیر و زبر گشت خرابات ماخنب نگون گشت و قرابه شکست
پیر خرابات چو آن شور دیدبر سر بام آمد و از بام جست
جوش برآورد یکی می کز اوهست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۷

 

ای ز بگه خاسته سر مست مستمست شرابی و شراب الست
عشق رسانید تو را همچو جاماز بر ما تا بر خود دست دست
بازوی تو قوس خدا یافت یافتتیر تو از چرخ برون جست جست
هر گهری کان ز خزینه خداستدر دو لب لعل تو آن هست هست
فاش شد این عشق تو بی‌قصد مابند بدرید ز دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۳

 

زان ازلی نور که پرورده‌انددر تو زیادت نظری کرده‌اند
خوش بنگر در همه خورشیدوارتا بگدازند که افسرده‌اند
سوی درختان نگر ای نوبهارکز دی دیوانه بپژمرده‌اند
لب بگشا هیکل عیسی بخوانکز دم دجال جفا مرده‌اند
بشکن امروز خمار همهکز می تو چاشنیی برده‌اند
درده تریاق حیات ابدکاین همگان زهر فنا خورده‌اند
همچو سحر پرده شب را بدرکاین همه محجوب دو صد پرده‌اند
بس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۴

 

دوست همان به که بلاکش بودعود همان به که در آتش بود
جام جفا باشد دشوارخوارچون ز کف دوست بود خوش بود
زهر بنوش از قدحی کان قدحاز کرم و لطف منقش بود
عشق خلیلست درآ در میانغم مخور ار زیر تو آتش بود
سرد شود آتش پیش خلیلبید و گل و سنبله کش بود
در خم چوگانش یکی گوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۵

 

دیدن روی تو هم از بامداددرد مرا بین که چه آرام داد
در دل عشاق چه آتش فکندجانب اسرار چه پیغام داد
چون ز سر لطف مرا پیش خواندجان مرا باده بی‌جام داد
صافی آن باده چو ارواح خوردکاسه آلوده به اجسام داد
صافی آن باده ز ارواح جوزانک به اجسام همین نام داد
در تبریزست تو را دام دلرحمت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۶

 

گفت کسی خواجه سنایی بمردمرگ چنین خواجه نه کاریست خرد
کاه نبود او که به بادی پریدآب نبود او که به سرما فسرد
شانه نبود او که به مویی شکستدانه نبود او که زمینش فشرد
گنج زری بود در این خاکدانکو دو جهان را بجوی می‌شمرد
قالب خاکی سوی خاکی فکندجان خرد سوی سماوات برد
جان دوم را که ندانند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۷

 

پیرهن یوسف و بو می‌رسددر پی این هر دو خود او می‌رسد
بوی می لعل بشارت دهدکز پی من جام و کدو می‌رسد
نفس اناالحق تو منصور گشتنور حقش توی به تو می‌رسد
نیست زیان هیچ ز سنگ آب راسنگ بلاها به سبو می‌رسد
آب حیاتست ورای ضمیرجوی بکن کآب به جو می‌رسد
آب بزن بر حسد آتشینباد در این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۸

 

آتش عشق تو قلاووز شددوش دلم سوی دل افروز شد
چون به سخن داشت مرا دوش یارچون به دم گرم جگرسوز شد
من چه زنم با دم و با مکر اوکو به دغل بر همه پیروز شد
این دل من ساده و بی‌مکر بوددید دغل‌هاش بدآموز شد
هر چه به عالم خوشی شهوتستهمچو پنیر آفت هر یوز شد
آه که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۹

 

از سوی دل لشکر جان آمدندلشکر پیدا و نهان آمدند
جامه صبر من از آن چاک شدکز ره جان جامه دران آمدند
چادر افکنده عروسان روحدر طلب شاه جهان آمدند
بر مثل سیل خوش از لامکانرقص کنان سوی مکان آمدند
صورت دل صورت‌ها را شکستپردگیان ملک ستان آمدند
هر چه عیان بود نهان آمدندهر چه نهان بود عیان آمدند
هر چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۰

 

آنچ گل سرخ قبا می‌کنددانم من کان ز کجا می‌کند
بید پیاده که کشیدست صفآنچ گذشتست قضا می‌کند
سوسن با تیغ و سمن با سپرهر یک تکبیر غزا می‌کند
بلبل مسکین که چه‌ها می‌کشدآه از آن گل که چه‌ها می‌کند
گوید هر یک ز عروسان باغکان گل اشارت سوی ما می‌کند
گوید بلبل که گل آن شیوه‌هابهر من بی‌سر و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۱

 

آه در آن شمع منور چه بودکآتش زد در دل و دل را ربود
ای زده اندر دل من آتشیسوختم ای دوست بیا زود زود
صورت دل صورت مخلوق نیستکز رخ دل حسن خدا رو نمود
جز شکرش نیست مرا چاره‌ایجز لب او نیست مرا هیچ سود
یاد کن آن را که یکی صبحدماین دلم از زلف تو بندی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۲

 

چونک کمند تو دلم را کشیدیوسفم از چاه به صحرا دوید
آنک چو یوسف به چهم درفکندباز به فریادم هم او رسید
چون رسن لطف در این چه فکندچنبره دل گل و نسرین دمید
قیصر از آن قصر به چه میل کردچه چو بهشتی شد و قصر مشید
گفتم ای چه چه شد آن ظلمتتگفت که خورشید به من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۳

 

شاخ گلی باغ ز تو سبز و شادهست حریف تو در این رقص باد
باد چو جبریل و تو چون مریمیعیسی گلروی از این هر دو زاد
رقص شما هر دو کلید بقاسترحمت بسیار بر این رقص باد
تختگه نسل شما شد دماغتخت بود جایگه کیقباد
میوه هر شاخ به معده رودزانک برستست ز کون و فساد
نعمت ما چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۴

 

دوش دل عربده گر با کی بودمشت کی کردست دو چشمش کبود
آن دل پرخواره ز عشق شرابهفت قدح از دگران برفزود
مست شد و بر سر کوی اوفتاددست زنان ناگه خوابش ربود
آن عسسی رفت قبایش ببردوان دگری شد کمرش را گشود
آمد چنگی بنوازید تارجست ز خواب آن دل بی‌تار و پود
دید قبا رفته خمارش نمانددید زیان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۵

 

هر که ز عشاق گریزان شودبار دگر خواجه پشیمان شود
والله منت همه بر جان اوستهر که سوی چشمه حیوان شود
هر که سبوی تو کشد عاقبتدر حرم عشرت سلطان شود
تنگ بود حوصله آدمیاز تو چو دریای و چو عمان شود
رو به دل اهل دلی جای گیرقطره به دریا در و مرجان شود
جنبش هر ذره به اصل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۶

 

عشق مرا بر همگان برگزیدآمد و مستانه رخم را گزید
شکر کز آن کان زر جعفریروی مرا نادره گازی رسید
باد تکبر اگرم در سرستهم ز دم اوست که در من دمید
کرد مرا خشم مه و بر رخمگنبد نیلی سره نیلی کشید
باده فراوان و یکی جام نیبوسه پیاپی شد و لب ناپدید
ای شب کفر از مه تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۷

 

گفت کسی خواجه سنایی بمردمرگ چنین خواجه نه کاریست خرد
قالب خاکی به زمین بازدادروح طبیعی به فلک واسپرد
ماه وجودش ز غباری برستآب حیاتش به درآمد ز درد
پرتو خورشید جدا شد ز تنهر چه ز خورشید جدا شد فسرد
صافی انگور به میخانه رفتچونک اجل خوشه تن را فشرد
شد همگی جان مثل آفتابجان شده را مرده نباید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۵

 

میر خرابات تویی ای نگاروز تو خرابات چنین بی‌قرار
جمله خرابات خراب تواندجمله اسرار ز توست آشکار
جان خراباتی و عمر عزیزهین که بشد عمر چنین هوشیار
جان و جهان جان مرا دست گیرچشم جهان حرف مرا گوش دار
خاک کفت چشم مرا توتیاستوعده تو گوش مرا گوشوار
خمر کهن بر سر عشاق ریزصورت نو در دل مستان نگار
ساغر بازیچه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۶

 

چند از این راه نو روزگارپرده آن یار قدیمی بیار
آتش فرعون بکش ز آب بحرمفرش نمرود به آتش سپار
چرخ فلک را به خدایی مگیرانجم و مه را مشناس اختیار
شمس و شموسی که سرآخر شدستچون خر لنگست در آن مستدار
باد چو راکع شد و خود را شناختنیست در آخر چو خسان بی‌مدار
چشم در آن باد نهادست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۷

 

مست توام نه از می و نه از کوکناروقت کنارست بیا گو کنار
برجه مستانه کناری بگیرچون شجر و باد به وقت بهار
شاخ تر از باد کناری چو یافترقص درآمد چو من بی‌قرار
این خبر افتاد به خوبان غیبتا برسیدند هزاران نگار
لاله رخ افروخته از که رسیدسنبله پا به گل از مرغزار
سوسن با تیغ و سمن با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۸

 

جان خراباتی و عمر بهارهین که بشد عمر چنین هوشیار
جان و جهان جان مرا دست گیرچشم جهان حرف مرا گوش دار
صورت دل آمد و پیشم نشستبسته سر و خسته و بیماروار
دست مرا بر سر خود می‌نهادکای به غم دوست مرا دست یار
درد سرم نیست ز صفرا و تباز می عشقست سرم پرخمار
این همه شیوه‌ست مرادش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۹

 

هست کسی صافی و زیبانظرتا بکند جانب بالا نظر
هست کسی پاک از این آب و گلتا بکند جانب دریا نظر
پا بنهد بر کمر کوه قافتا بزند بر پر عنقا نظر
تا که نظر مست شود ز آفتابتا بشود بی‌سر و بی‌پا نظر
هست کسی را مدد از نور عشقتا فتدش جمله بدان جا نظر
آب هم از آب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۰

 

رحم کن ار زخم شوم سر به سرمرهم صبرم ده و رنجم ببر
ور همه در زهر دهی غوطه‌امزهر مرا غوطه ده اندر شکر
بحر اگر تلخ بود همچو زهرهست صدف عصمت جان گهر
ابر ترش رو که غم انگیز شدمژده تو دادیش ز رزق و مطر
مادر اگر چه که همه رحمتسترحمت حق بین تو ز قهر پدر
سرمه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۱

 

در بگشا کآمد خامی دگرپیشکشی کن دو سه جامی دگر
هین که رسیدیم به نزدیک دههمره ما شو دو سه گامی دگر
هین هله چونی تو ز راه درازهر قدمی غصه و دامی دگر
غصه کجا دارد کان عسلای که تو را سیصد نامی دگر
بسته بدی تو در و بام سراآمدت آن حکم ز بامی دگر
گر به سنام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی