گنجور

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰

 

گر در شمار آرم شبی نام شهیدان تو رافردای محشر هر کسی گیرد گریبان تو را
گر سوی مصرت بردمی خون زلیخا خوردمیزندان یوسف کردمی چاه زنخدان تو را
سرمایهٔ جان باختم تن را ز جان پرداختمآخر به مردن ساختم تدبیر هجران تو را
هر چند بشکستی دلم از حسرت پیمانه‌ایاما دل بشکسته‌ام نشکست پیمان تو را
هر گه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱

 

ساقی بده رطل گران، زان می که دهقان پروردانده برد، غم بشکرد، شادی دهد، جان پرورد
زان دارو درد کهن، پیمانه‌ای دراده به منکش خضر در ظلمات دن، چون آب حیوان پرورد
برخیز و ساز باده کن، فکر بتان ساده کناز بهر عیش آماده کن، لعلی که مرجان پرورد
جامی بکش تا جم شوی، با اهل دل محرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶

 

چون ترک تیر افکن تویی، باید به خون غلطیدنمیارب کز این میدان مباد امکان برگردیدنم
گر خنجر مردافکنت از هم ببرد خنجرمکی می‌توان از دامنت دست طمع ببریدنم
امروز دادم را بده، امشب به فریادم برسزیرا که فردای جزا مشکل توانی دیدنم
در آب و در آتش مرا تو می‌دهی جنبش مراور نه کجا ممکن شود از جای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۸

 

شبها به بزم مدعی ای بی مروت جا مکنآرام جان او مشو، آزار جان ما مکن
از بهر حسرت خوردنم، لب بر لب ساغر منهدست از پی آزردنم در گردن مینا مکن
در بزم غیر ای بی وفا بهر خدا مگذار پاما را و خود را بیش از این آزرده و رسوا مکن
هردم به مجلس ای رقیب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۲

 

زلف مسلسل ریخته، عنبرفشانی را ببینزنجیر عدل آویخته، نوشیروانی را ببین
قامت به ناز افراخته، خلقی ز پا انداختهدل‌ها مسخر ساخته، کشورستانی را ببین
در خنده آن شیرین پسر، از پسته می‌بارد شکرشکرفشانی را نگر، شیرین دهانی را ببین
دوش آن مه نامهربان، می زد به کام دشمنانبشکست جام دوستان، نامهربانی را ببین
در گلستان گامی بزن، می با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی