گنجور

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰

 

درد محبت درمان نداردراه مودت پایان ندارد
از جان شیرین ممکن بود صبراما ز جانان امکان ندارد
آنرا که در جان عشقی نباشددل بر کن از وی کوجان ندارد
ذوق فقیران خاقان نیابدعیش گدایان سلطان ندارد
ایدل ز دلبر پنهان چه داریدردی که جز او درمان ندارد
باید که هر کو بیمار باشددرد از طبیبان پنهان ندارد
در دین خواجو مؤمن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۲

 

گر می‌کشندم ور می‌کشندمگردن نهادم چون پای بندم
گفتم ز قیدش یابم رهائیلیکن چو آهو سر در کمندم
سرو بلندم وقتی در آیدکز در درآید بخت بلندم
بر چشم پرخون چون ابر گریمبر دور گردون چون برق خندم
پند لبیبان کی کار بندمزیرا که سودی نبود ز پندم
جور تو سهلست ار می‌پسندیلیکن ز دشمن ناید پسندم
گر خون برآنی کز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۸

 

ای شام زلفت بتخانهٔ چینمشک سیاهت بر لاله پرچین
بزم از عقیقت پر شهد و شکروایوان ز رویت پرماه و پروین
شمع شبستان بنشست برخیزو آشوب مستان برخاست بنشین
سنبل برانداز از طرف بستانریحان برافشان از برگ نسرین
دلها ربایند اما نه چنداندستان نمایند اما نه چندین
جز عشق دلبر مگزین که خوشتراز ملک کسری مهر نگارین
مجنون نبوید جز عطر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۲

 

چون نیست ما را با او وصالیکاجی بکویش بودی مجالی
زین به چه باید ما را که آیداز خاک کویش باد شمالی
همچون هلالی گشتم چو دیدمبر طرف خورشید مشکین هلالی
جانم ز جانان سر بر نتابدکز جان نباشد تن را ملالی
از شوق لعلش دل شد چو میمیوز عشق زلفش قد شد چو دالی
در چنگ زلفش دل پای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی