گنجور

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰

 

ای روا کرده فریبنده جهان بر تو فریب،مر تو را خوانده و خود روی نهاده به نشیب
این جهان را به جز از بادی و خوابی مشمرگر مقری به خدای و به رسول و به کتیب
بر دل از زهد یکی نادره تعویذ نویستا نیایدش از این دیو فریبنده نهیب
بهرهٔ خویشتن از عمر فرامشت مکنرهگذارت به حساب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳

 

ای غریب آب غریبی ز تو بربود شبابوز غم غربت از سرت بپرید غراب
گرد غربت نشود شسته ز دیدار غریبگرچه هر روز سر و روی بشوید به گلاب
هر درختی که ز جایش به دگر جای برندبشود زو همه آن رونق و آن زینت و آب
گرچه در شهر کسان گلشن و کاشانه کنیخانهٔ خویش به ار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵

 

بر تو این خوردن و این رفتن و این خفتن و خاستنیک بنگر که، که افگند، وز این کار چه خواست
گر به ناکام تو بود این همه تقدیر، چرابه همه عمر چنین خواب و خورت کام و هواست؟
چون شدی فتنهٔ ناخواستهٔ خویش؟ بگوی،راست می‌گوی، که هشیار نگوید جز راست
ور تو خود کردی تقدیر چنین بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۲

 

ای خردمند نگه کن که جهان برگذر استچشم بیناست همانا اگرت گوش کر است
نه همی بینی کاین چرخ کبود از بر مابسی از مرغ سبک پرتر و پرنده‌تر است؟
چون نبینی که یکی زاغ و یکی باز سپیداندر این گنبد گردنده پس یکدگر است؟
چون به مردم شود این عالم آباد خرابچون ندانی که دل عالم جسم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۶

 

این رقیبان که بر این گنبد پیروزه درندگرچه زیرند گهی جمله، همیشه زبرند
گر رقیبان به بصر تیز بوند از بر مااین رقیبان سماوی همه یکسر بصرند
نامشان زی تو ستاره است ولیکن سوی منپیشکاران و رقیبان قضا و قدرند
چون گریزم ز قضا، یا ز قدر، من چو همیبه هزاران بصر ایشان به سوی من نگرند؟
سوی ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸۰

 

ای شده چاکر آن درگه انبوه بلندوز طمع مانده شب و روز بر آن در چو کلند
بر در میر تو، ای بیهده، بسته طمعیاز طمع صعبتر آن را که نه قید است و نه بند
شوم شاخی است طمع زی وی اندر منشینور نشینی نرهد جانت از آفات و گزند
گر بلند است در میر تو سر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۸

 

ای خردمند و هنر پیشه و بیدار و بصیرکیست از خلق به نزدیک تو هشیار، و خطیر
گر خطیر آن بودی که‌ش دل و بازوی قوی استشیر بایستی بر خلق جهان جمله امیر
ور به مال اندر بودی هنر و فضل و خطرکوه شغنان ملکی بودی بیدار و بصیر
ور به خوبی در بودی خطر و بخت بلندسرو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۵

 

ای کهن گشته تن و دیده بسی نعمت و نازروز ناز تو گذشته‌است بدو نیز مناز
ناز دنیا گذرنده است و تو را گر بهشیسزد ار هیچ نباشد به چنین ناز نیاز
گر بدان ناز تو را باز نیاز است امروزآن تو را تخم نیاز ابدی بود نه ناز
از آن ناز گذشته بگرفته است تو رابند آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۵

 

صعب‌تر عیب جهان سوی خرد چیست ؟ فناشپیش این عیب سلیم است بلاها و عناش
گر خردمند بقا یافتی از سفله جهانهمه عیبش هنرستی سوی دانا به بقاش
فتنه ز آن است برو عامه که از غفلت و جهلسوی او می به بقا ماند ازیرا که فناش
کس جهان را به بقا تهمت بیهوده نکردکه جهان جز به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۲

 

من چو نادانان بر درد جوانی ننومکه در این درد نه من باز پسینم نه نوم
پیری، ای خواجه، یکی خانهٔ تنگ است که مندر او را نه همی یابم هر سو که شوم
بل یکی چادر شوم است که تا بافتمشنه همی دوست پذیرد ز منش نه عدوم
گر بر آرندم از این چاه چه باک است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۹

 

ای دل و هوش و خرد داده به شیطان رجیمروی بر تافته از رحمت رحمان رحیم
دل چون بحر تو در معصیت و نرم چو مومسنگ خاراست گه معذرت و تنگ چو میم
نتوانی که کنی بر سخن حق تو مقامزانکه فتنه شده‌ای بر غزل و هزل مقیم
به خرد باید و دانش که شود مرد تمامتو به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴۸

 

گرت باید که تن خویش به زندان ندهیآن به آید که دل خویش به شیطان ندهی
دیو مهمان دل توست نگر تا به گزافاین گزین خانه بدان بیهده مهمان ندهی
آرزو را و حسد را مده اندر دل جاگر همی خواهی تا خانه به ماران ندهی
گر تو مر آز و حسد را بسپاری دل خویشندهند آنچه تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو