گنجور

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸

 

هندوئی را باغبان سوی گلستان می‌فرستدیا به یاقوت تو سنبل خط ریحان می‌فرستد
یا شب شامی ز روز خاوری رخ می‌نمایدیا خضر خطی بسوی آب حیوان می‌فرستد
جان بجانان می‌فرستادم دلم می‌رفت و می‌گفتمفلسی نزلی بخلوتگاه سلطان می‌فرستد
می‌رساند رنج و پندارم که راحت می‌رساندمی‌فرستد درد و می‌گویم که درمان می‌فرستد
هر که جانی دارد و در دل ندارد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۷

 

یا ملولا عن سلامی انت فی‌الدنیا مرامیکلما اعرضت عنی زدت شوقا فی غرامی
گر چه مه در عالم آرائی ز گیتی بر سر آمدکی تواند شد مقابل با رخت از ناتمامی
طوطی دستانسرا شد مطرب از بلبل نوائیمطرب بستانسرا شد طوطی از شیرین کلامی
پخته‌ئی کوتا بگوید واعظ افسرده دلراکی ندیده دود از آتش ترک گرمی کن که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۸

 

چون نداری جان معنی معنی جانرا چه دانیچون ندیدی کان گوهر گوهر کانرا چه دانی
هر که او گوهر شناسد قیمت جوهر شناسدگوهر کانرا ندیده جوهر جانرا چه دانی
تا ترا شوری نباشد لذت شیرین چه یابیتا ترا دردی نباشد قدر درمانرا چه دانی
چون سر میدان نداری پای دریکران چه آریچون رخ مردان ندیدی مرد میدان را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی