گنجور

شمارهٔ ۳ - در مدح ملک اتسز

 
رشیدالدین وطواط
رشیدالدین وطواط » ترجیعات
 

یار با من همی وفا نکند

تا تواند بجز جفا نکند

اوستادیست در جفا، که بحکم

یک دقیقه همی خطا نکند

نگذرد ساعتی بر آن رعنا

که دلم خستهٔ عنا نکند

بدعا خواستم غم عشقش

هیچ عاقل چنین دعا نکند

حاجتم هست ازو جواب سلام

زین قدر حاجتم روا نکند

بحدیثی مرا کند شادان

چو زیان نیستش چرا نکند ؟

حالت درد من کجا داند؟

تا همین حالتش سزا نکند

هم روا دارم این همه محنت

گر جهانش ز من جدا نکند

کند از من زمانه یار جدا

چه کنم با زمانه تا نکند ؟

کشت خواهد مرا بجور ولی

عدل خوارزمشه رها نکند

تخت خوارزمشاه عالی باد

عالم از دشمنانش خالی باد

ای برخ ماه آسمان گشته

وی بقد سرو بوستان گشته

کوی تو با نعیم دولت تو

خوشتر از خلد جاودان گشته

همچو جان عزیز انده تو

آفت صد هزار جان گشته

تو پریچهر ای نه ای ، که پری

هست از شرم تو نهان گشته

بی بر همچو پرنیانت مرا

شخص چون تار پرنیان گشته

بی رخ همچو ارغوانت مرا

اشک همرنگ ارغوان گشته

پشتم از بیم تیر غمزهٔ تو

خم گرفته تر از کمان گشته

چون روانی بلطف و در غم تو

خونم از دیدگان روان گشته

من سبک دل زعشق و بر دل من

بار تیمار تو گران گشته

دیدهٔ من گهر فشان ز غمت

همچو دست خدایگان گشته

تخت خوارزمشاه عالی باد

عالم از دشمنانش خالی باد

ای خجل گشته آفتاب از تو

خانهٔ صبر من خراب از تو

چند تابی دو زلف مشکین را؟

ای دل و جان من بتاب از تو

چو رخ تو ز شرم خوی گیرد

طیره گردد گل و گلاب از تو

در خوشی و کشی برند حسد

سرویازان و مشک ناب از تو

نمکی جمله و بر آتش عشق

دل خلقی شده کباب از تو

لب تو شکرست و من دایم

مانده ام چون شکر در آب از تو

از سر مهر چون سؤال کنم

نشنوم جز بکین جواب از تو

تو همه راحتی ، چه معنی راست

بهرهٔ من همه عذاب از تو ؟

بی حظابی که آمدست از من

نیست چندین جفا صواب از تو

داد من بی خلاف بستاند

خسرو مالک الرقاب از تو

تخت خوارزمشاه عالی باد

عالم از دشمنانش خالی باد

ای ز عزمت خجل شهاب فلک

رأی تو رشک آفتاب فلک

بعلو جلال و رفعت قدر

خاک صدر تو برده آب فلک

نفس پاکت مشاهده کرده

هر چه رازست در حجاب فلک

امر عالیت را بخیر و بشر

سمع و طاعت شده جواب فلک

ناصحت صاحب نعیم جنان

حاسدت عاجز عذاب فلک

وقت هیجا خیال خنجر تو

برده آرام دهر و خواب فلک

هست از عدلت اعتدال جهان

هست از حربت اضطراب فلک

حزم تو منشاء درنگ زمین

عزم تو مبدأ شتاب فلک

با وفاق تو انتظام نجوم

وز خلاف تو اجتناب فلک

از برای شکار جان عدوت

باز کردست پر عقاب فلک

تخت خوارزمشاه عالی باد

عالم از دشمنانش خالی باد

جز دلت علم را قوام نداد

جز کفت جود را نظام نداد

آنچه دست تو داد وقت عطا

ببهار اندرون غمام نداد

هر که با تو مسالمت نگزید

دولتش پاسخ سلام نداد

دشمنت را خدای عز و جل

در مقام طرب مقام نداد

جز مذلت برو سلام نکرد

جز شقاوت بدو پیام نداد

صبح او همچو شام گشت و قضا

عمرش از صبح تا شام نداد

لفظ اقبال بر سریر جلال

جز ترا مژدهٔ دوام نداد

تا ندیدت زمانه در خور ملک

مملکت را بتو زمام نداد

شکر حق را که هر چه داد بتو

از همه نوع جز تمام نداد

فضلا را بشرق و غرب درون

جز نوال تو نان و نام نداد

تخت خوارزمشاه عالی باد

عالم از دشمنانش خالی باد

بخت بر درگهت مقیم شده

کار شرع از تو مستقیم شده

بر بداندیش تو زهیبت تو

صحن آفاق چون جحیم شده

کین تو فرصت عذاب شده

قهر تو مایهٔ نعیم شده

همه اطفال بدسگالانت

از سر تیغ تو یتیم شده

با بیان تو وقت کشف علوم

مشکلات جهان سلیم شده

خلق تو در صفا و در رقت

روضهٔ ملک را نسیم شده

ناصحت با طرب قرین گشته

حاسدت با ندم ندیم شده

چرخ از زادن چو تو شاهی

تا بروز قضا عقیم شده

از پی دفع سحر مکاران

رمح تو معجز کلیم شده

از حسامت بگونهٔ پرگار

قالب سر کشان دو نیم شده

تخت خوارزمشاه عالی باد

عالم از دشمنانش خالی باد

دهر از خدمت تو خالی نیست

چرخ با همت تو عالی نیست

باطن و ظاهر ترا زیور

جز معانی و جز معالی نیست

همچو اخلاق تو ریاحین نیست

همچو الفاظ تو لئالی نیست

هر کجا صدر تست ، دولت را

مستقر جز در آن حوالی نیست

نیست یک تن ز خسروان ، که ترا

از ممالیک و از موالی نیست

ملک و دین را بجز تو حافظ نیست

بحر و بر را بجز تو والی نیست

روزگارت بجز متابع نیست

و آسمانت بجز متالی نیست

یک زبان از ثنات فارغ نیست

یک ضمیر از هوات خالی نیست

در هلاکش کند سپهر غلو

هر که در دوستیت غالی نیست

خادمان را مگر ز مجلس تو

سعی جاهی و عون حالی نیست

جز تو امروز در ولایت فضل

چون نکو بنگریم و الی نیست

تخت خوارزمشاه عالی باد

عالم از دشمنانش خالی باد

نام و نان داد شهریار مرا

خدمتش کرد بختیار مرا

از سحاب مکارمش بشکفت

بخزان اندرون بهار مرا

وز عطای یمین او بفزود

بیمین اندرون یسار مرا

کام دل شد شکار من ، تا شاه

برد با خود سوی شکار مرا

رفتم اندر غبار مرکب او

کیمیا گشت آن غبار مرا

کرد صدق عنایت جاهش

بر همه کام کامگار مرا

راه دولت بمن نبود ، آنگه

مرکبی داد راهوار مرا

دست انعام او بلطف نهاد

همه لذات در کنار مرا

بر چنین اسب در نیاید نیز

خیل احداث روزگار مرا

نکند قصد من ، چو بیند چرخ

بر چنان باره ای سوار مرا

تخت خوارزمشاه عالی باد

عالم از دشمنانش خالی باد

این نه اسبست چرخ گردانست

مرکب خاص شاه گیهانست

تند کوهی بوقت آرامش

گرد بادی بوقت جولانست

فعل او هست چون هلال ، و لیک

جبهتش آفتاب تابانست

صحن آفاق با توسع او

یک تگش را کمینه میدانست

سوی بالا دعای پیغمبر

سوی پستی قضای یزدانست

هست دریا گذار و از دریا

وهم را عبره کردن آسانست

سم او سنگ خاره را بشکست

چه شگفت ؟ آن نه سم که سندانست

گوش او سینهٔ سپهر بخست

چه عجب ؟ کان نه گوش ، پیکانست

لایق زین گر این براق آمد

که ز وصفش عقول حیرانست

بور بیژن سزای گردونست

رخش رستم برای پالانست

تخت خوارزمشاه عالی باد

عالم از دشمنانش خالی باد

خسروا، دولتت مسخر باد

عالم از جاه تو منور باد

کردگارت معین و ناصر گشت

روزگارت مطیع و چاکر باد

دشمنت را زرمح چون مارت

همچو کژدم دو دست بر سر باد

رأی و در مراسم اسلام

بحلال و حرام داور باد

یک پیام تو بهز قهر عدو

عمل صد هزار لشکر باد

یک غلام ترا بموقف حرب

اثر صد هزار سرور باد

طوع حکم تو هفت گردونست

صیت مهر تو هفت اختر باد

هفت اندام تو بحل و بعقد

سبب نظم هفت کشور باد

تا قضا از جهان روان باشد

امر تو با قضا برابر باد

تخت خوارزمشاه عالی باد

عالم از دشمنانش خالی باد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام