گنجور

 
رشیدالدین وطواط
 

ای یگانه جمال دولت و دین

دلم از هجر خویش خستستی

روی آورده ای بعیش و مرا

پشت بی روی خود شکستستی

در میان ریاض همچو بهشت

با سمن ساعدان نشستستی

دست عشرت گشاده ای و ببند

پای احداث چرخ بستستی

گرت خود نیست راحتی ، باری

از گرانی بنده رستستی