گنجور

 
سلطان ولد

این معانی و این غریب بیان

داد برهان دین محقق دان

گفت در گوشم آن گزیدۀ حق

سبق برده ز سابقان بسبق

نکته ‌ هائی که کس نگفت آنرا

کرد پیدا نمود برهان را

جان او بود معدن اسرار

همچو خورشید چشمۀ انوار

ز اولیا کس چو او نگفت سخن

فرد بود او بعشق و علم لدن

سخنش را هر آنکه بشنودی

دایم او را بصدق بستودی

مست گشتی و واله و حیران

خانۀ هوش او شدی ویران

هر که دیدی رخ ورا از دور

نشدی پیش چشم او مستور

بی معرف شدی بر او پیدا

که ندارد در این جهان همتا

ز اولیای خداست بی شک و ریب

همه را رهبر است اندر غیب

بود پیدا میانۀ خلقان

همچو از اختران مه تابان

ماه از اختران نه ممتاز است

کی بگوید که صعوه چون باز است

طفل شش ساله را شدی معلوم

که نظیرش نیامد اندر روم

زبدۀ اولیای یزدان بود

همچو حق آشکار و پنهان بود

گرچه جمله ورا غلام بدند

لیک در فهم ناتمام بدند

هر کسی قدر خویش دانستش

آن قدر دید کو توانستش

زانکه احوال او چنان کان هست

جز خدا هیچکس ندانسته است

آشکار و نهان از این روی است

که نهان بحرو در عیان جوی است

گشت پیدا بما ز روی کرم

از عطاهاش شد نم مایم

لیک او را هزار بحردگر

هست پنهان ز چشمهای بشر