گنجور

 
سلطان ولد

کارض واسع بخواند اللهش

نتوان رفت بی فنا راهش

چه جهانها کنند هست از نیست

بی وجود بلند و پست از نیست

بی زمین و فلک جهان عجب

که نه روز است اندر آن و نه شب

صد هزاران چو این جهان و فزون

بدرآ رد ز هر شکن بیرون

این جهان چون تن است و آن چون جان

این جهان چون کفی بر آن عمان

چه زند کف به پیش بحر صفا

از کمین موج لاشی است وفنا

شیخ را اینچنین کرامتهاست

وین از او خود کمین کرامتهاست

بر مریدی که افکند نظری

دل سنگ و را کند گهری

قطرۀ خو ن بسته در جائی

زو شود موج زن چو دریائی

نظرش بخشد ارچه کور بود

ور ستاره است ماه و هور شود

آنکه از او اینچنین کرامت دید

گونه گون سرهای غیب شنید

زین قوی تر کرامتی جوید

خوب تر زین علامتی جوید

گرچه هر چه که مردمان ورزند

ز اجنبی وز خویش و از فرزند

همه را داند و بپوشاند

گر نگوید مگو نمیداند

هر کرا فهم و عقل بانظر است

داند این کو ز جمله با خبر است

این کرامت که داند او کردت

یا چه خواهی و چیست در خوردت

طالب آش و نان و حلوائی

یا کسی را بصدق جویائی

این کرامت بدان نه چندان است

این کرامت نصیب ابدان است

هرچه کردی تو خود همیدانی

از دعا ها و از نگهبانی

زین کرامات هیچ نفزودی

بود معلومت آنچه بشنودی

زانچه از چشم تست ناپیدا

گر کند آگهت بود بینا

گر بخانه ات بود بیک کنجی

از زر و نقره و گهر گنجی

تو ندانی که آن دفینه کجاست

گه سوی چپ روی و گه سوی راست

هر که بنمایدت کجاست دفین

گنجنامه است او ورا بگزین

زانکه ضالۀ وی است حکمت اوی

هرچه گم کرده ‌ ای از او میجوی

یک از آن کالها که گم کردی

چون بتو داد از جوانمردی

خدمتش کن که تا دگر دهدت

از یم روح خود گهر دهدت

تا بری گنجهای بس بسیار

بنده شو خویش را بوی بسپار

پیش او مهر تا که میر شوی

وز همه واقف و خیبر شوی

در جوارش شوی ز خوف ایمن

برتر از طور دور ای مؤمن

در جهان عدم شود جایت

حضرت حق معین و ملجایت

تا که حق هست هست باشی تو

بر همه خلق نور پاشی تو

پیش او هر که مرد زنده شود

چون ملایک بسوی عرش رود

لیک اگر نعل واژگونه زند

بهر ر و پ وش کرد جهل تند

تو از آنها مرم میفت از اسب

زو همیکن علوم حق را کسب

دامنش را مهل پیش میرو

هر طرف که رود بدان سو شو

هر چگونه ‌ ات که خواهد او آن شو

هر سوئی کود و اند آن سودو

رنج او را بکش که گنج بری

پای او بوس تا سزی بسری

هر که گشتش غلام شاه شود

ملک و انس را پناه شود

باده پیمانه است و شه چون می

خنک آن جان که گشت پر از وی

نظرش کیمیاست جسم چو مس

زو خدا بین شود یقین هر حس

درنمکلان چو اوفتد مردار

میشود خوب و پاک و با مقدار

نی نمک لان کمین غلام وی است

هر چه در وی فتد نه رام وی است

صفت خود هلد شود چون او

بر مثال نجاست اندر جو

بر نجس چونکه غالب آب بود

زان نجس آب را ز ی ان نشود

دل نجس چون که محو آب شود

پاکی جسم شیخ و شاب شود

چون بر او غالب است آب روان

نرسد از نجس بآب زیان

باز با شه صلاح دین آئیم

همچو طوطی زقند او خائیم

با ولد گفت شو مرید مرا

دلت از جان اگر خرید مرا

گفتش او در جواب کای سلطان

نیست مثلت کسی در این دوران

تو ز عزت ز خلق پنهانی

هر که داناست داندت کانی

کردیم صاف با یکی دردی

چون شدم مست دل ز من بردی

دل من شد بدست تو چون باز

هر کجا را نیم بیایم باز

عین راندن بود مرا خواندن

تا چو آ ی م برت فزایم من

قل تعالوا بگفت الرحمن

تا ز دانا شود جدا نادان

تا هر آن کوز عهد روز الست

بود از بادۀ وصالش مست

چون خ مار فراق را بکشد

باز گردد می وصال چشد

وان کز اینجا نرفت چون آید

قرب را هر خسی کجا شاید

بعد هجران وصال شیرین است

هر که از این نیست شاد غمگین است

قطرۀ من چو شد ز تو دریا

گوهر وصل را شوم جویا

دایمم بین ز عشق اندر جوش

موجها بحر را شده روپوش

تا نظرها فتد بر آن امواج

خیره مانند اندران افواج

صنع از بهر صانع است چو موج

گر بپستی بود و گر بر اوج

پرده شد صنع تا نبینندش

صنع را همچو جان گزینندش

اهل بینش بعکس این دانند

هر دم از صنع سوی حق رانند

در بد و نیک روی او بینند

عشق او را بصدق بگزینند

نیک و بد همچو موجهاست ز بحر

خواه از لطف گیر و خواه از قهر

جنت و دوزخ است ازو پیدا

دو صفت دارد او جفا و وفا

هست لطف و وفای او جنت

عکس این شد جفای او محنت

قهر و لطف است در جهان ز خدا

این دو هستند در نهاد شما

از یکی صد جهان شود گلشن

وز یکی باغ و روضه ‌ ها گلخن

گفت یارا ز موعظه بگذر

بجز از وصف من مگو دیگر

 
 
 
sunny dark_mode