گنجور

 
سلطان ولد

نشنیدی حکایت ابلیس

که چرا دور گشت از تقدیس

زانکه حق با فرشتگان فرمود

که بادم کنند جمله سجود

همه کردند سجده از دل و جان

گشت ابلیس سرکش از فرمان

گفت هستی مرا چو از نار است

پیش گل سجده کردنم عار است

کی روا باشد اینکه نیک ببد

پست گردد چو بنده سر بنهد

نکنم هرگز ای یگانه خدا

گر کشندم سجود غیر ترا

گفت او را سجود بی امرم

پشت کردن بود از این کم رم

پشت با امر من سجود بود

روی بی امر من جحود بود

چون ملایک سجود آدم کن

ور نه بر جان خویش ماتم کن

امر را پاس دار و ژاژ مخا

هرچه جز این کنی بداست وخطا

آنکه مأمور امر ما گردد

عاقبت شاد و پیشوا گردد

بی عدد زین نسق ز حق بشنید

جز که بر تار معصیت ن تنید

امر را چون شکست شد ملعون

قهر حق کردش از جنان بیرون

گشت از آن حضرت معلا دور

رفت در خون خویش آن مغرور

همچنین داد با صحابه خبر

از زبان خدای پیغمبر

عقل را چون بیافرید خدا

امر کردش که روی آر بما

روی آورد سوی حق بصفا

بار فرمود پشت کن بر ما

پشت را کرد سوی حق در حال

گفت بنشین نشست بی اهمال

چونکه بنشست باز گفتش خیز

عقل برخاست بی توقف ت یز

بازگفتش سخن بگوی بگفت

چونکه گفتش خموش حرف نهفت

گفت بنگر نگاه کرد آندم

گفت رو رفت شادمان بی غم

فهم کن گفت فهم کرد سخن

کرد از جان هر آنچه گفتش کن

پس بفرمود عقل را بحقم

چون تودر نیست بی بها بحقم

بحق کبریا و عزت من

بحق بیشمار رحمت من

بحق استوای من بر عرش

بحق ساکنان عالم فرش

که به از تو نیافریدستم

زان سبب بر همه ‌ ات گزیدستم

همه عالم بتو پرستندم

از تو باشند خلق در بندم

بتو باشد عناب من آخر

بر تو باشد عقاب من آخر

بتو خواهد رسید گنج ثواب

چون ثواب است اجر راه صواب

یک شود از تو در نعیم مقیم

یک رود از تو تا بقعر جحیم

گفتگویم همیشه با تو بود

غیر تو امر من کجا شنود

همچنین صد هزار مدحش گفت

صد هزار دگر بماند نهفت

پشت کردن بامر روی انست

روی بی امر پشت گردانست

برد رحمت هر آنکه امر گزید

هرکه بی امر رفت دست گزید

 
sunny dark_mode