گنجور

 
سلطان ولد

پر و بال است همت انسان

مرد بیهمت است چون حیوان

مرغ برد بپر بر اوج هوا

مرد پرد ورای ارض و سما

مرغ پرد مدام سوی جهات

مرد پرد بسوی ذات و صفات

آن پریدن بود بسوی ممات

وین پریدن بسوی آب حیات

خنک آنرا که همتش باشد

دل و جان در ره خدا پاشد

غیر عشق خدای را نخرد

هرچه پرده است بهر حق بدرد

گذرد خوش ز فرش و عرش علا

رود از لا روانه در الا

رست از لا هر آنکه در الا

یافت حق را ورای ارض و سما

ماند باقی در آن جناب قدیم

تا ابد در نعیم وصل مقیم

بی نشان گشت و از نشان برهید

در معانی شد از صور بجهید

پر همت عطای مردان است

رسته آن پر ز نور یزدان است

هرکرا ایزد آفرید سعید

بر خدا هیچ چیز را نگزید

جز خدا را نخواست در دو جهان

جن فدا کرد در ره جانان

گشت او را مقام مقعد صدق

کوششش چونکه بود از سر عشق

پر بکتمر کریم الدین

هست اندر زمان ولی گزین

اندر این دور اوست صاحبدل

نفس را کرده بهر حق بسمل

بهر عید وصال آن سلطان

کرد او گاو نفس را قربان

رمز موتوا ز مصطفی چو شنید

حلق تن را بتیغ عشق برید

از خودی مرد و زنده شد ز خدا

مردۀ زنده اوست در دو سرا

خلق را دستگیر نیست جز او

اندر این عصر امیر نیست جز او

هرکه او را محب و یار بود

کار او عاقبت تمام شود

همتش بر هر آن که شد مصروف

شود او چون جنید و چون معروف

هر که اصغا کند از او اسرار

گرددش فهم کوست از احرار

یادگار حسام دین ما را

اوست امروز در جهان یارا

هر که زان فوت در دها دارد

یافت درمان چو رو بدو آرد

هله زان پیش کاین شود هم فوت

برهانید خویش را از موت

روز و شب در رضای او کوشید

می جانی ز جام او نوشید

تا ز تیغ اجل شوید آزاد

تا دهید از جهان کون و فساد

تا شود عمرتان برون از عد ّ

در جهانی که نیست آن را حد

در نعیم بقا شوید مقیم

با خدا یار و همنشین و ندیم

بی نظیر است در جهان امروز

نیستش مثل در زمان امروز

گر ز ماضی و حال میگویم

اوست مقصود از این تکاپویم

ذکر عیسی و موسی و عمران

همه را شرح حال او میدان

ذکر منصور و ادهم و کرخی

ذکر ذوالنون و احمد بلخی

ذکر هر را هرو که گفتم من

ذکر جمله گزیدگان ز من

نیست مقصود از اینهمه گفتار

غیر اوصاف آن نکو کردار

ذکر ماضی ز عاشقان نه رواست

ماضی و آتی از جهان فناست

گفت عاشق همیشه از نقد است

هرچه جز نقد پیش او فقداست

در حدیثش اگر عدد باشد

قصد او زان عدد احد باشد

در نبی شرح انبیاء گزین

گرچه فرمود حق عیان و مبین

هر یکی را جدا ثناها گفت

بنمود آشکار سر نهفت

خلق وخلقی که بود هر یک را

شرح کرد و ستود هر یک را

قصد حق زان همه محم ّ د بود

ور نه لولاک از چه رو فرمود

اصل او بود در فروع و اصول

زانکه ازو زادهم وصول و فصول

حمد او کرد در ثنای رسل

که توئی قطب و مقتدای رسل

 
 
 
sunny dark_mode