گنجور

 
سلطان ولد

مصطفی گفت هر که کرد یقین

که رسد ترک را عوض در حین

جود کردن بر او شود آسان

چون عوض میبرد دو صد چندان

نی هر آن کس که دانه میکارد

دانه ز انبار خویش می آرد

در زمینش همیفشاند خوش

تا یکی را عوض برد ده و شش

هرگه منعش کند از آن کشتن

گوید او هست جهل از این گشتن

من ز یک دانه شست بردارم

کی از این کار دست بردارم

اینچنین پند بند کار من است

عکس این گوید آنکه یار من است

دوست کی گویدم که تخم مکار

دشمن این را بگوید و مکار

دشمنی را بهل مکن منعم

از چه رو میکنی از این دفعم

چونکه او را عوض شده است یقین

دانه بی ترس افکند بزمین

وعدۀ حق شدت اگر باور

که سری را عوض دهد صد سر

پس چرا بر سرت همیلرزی

مذهب عاشقان نمیورزی

هرچه داری فدا چرا نکنی

روز و شب روی با خدا نکنی

هرکه او ترک کرد هستی را

نیستی را گزید و پستی را

هستئی یافت از خدا سرمد

گشت یک قطره ‌ اش یم بیحد

خودئی کان شود فدای خدا

منگر از خداش دور و جدا

قطره ای کاندرون بحر رود

محو گردد ز خویش و بحر شود

آنکه قادر بود که گردد شاه

از چه رو باشد او یکی ز سپاه

همه را چون همیتواند برد

از چه اندک بود چو کودک خرد

 
sunny dark_mode