گنجور

 
وحشی بافقی

شد بی‌حساب کشور جانها خراب از او

ترک است و تندخو چه عجب بی حساب از او

پروانه یک زمان دگر زنده بیش نیست

ای شمع سرکشی مکن و رخ متاب از او

سر در نقاب خواب کش ای بلهوس که تو

بی‌یار زنده‌ای و نداری حجاب از او

تا پرده برگرفت ز ماه تمام خویش

رو زردی تمام کشید آفتاب از او

وحشی که نیم کشته به خون می‌تپد ز تو

با جان مگر برون رود این اضطراب از او

 
 
 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
شمارهٔ ۳۵۵ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
مجذوب تبریزی

ماهی که کسب نور کند آفتاب از او

هر ذره‌ دیده‌ای‌ست به صد آب و تاب از او

ما را چه کار با دل و با اضطراب دل

ما بی‌دلان از او دل از او اضطراب از او

خواهی شود مطیع تو جز دوست هر چه هست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه