گنجور

 
وحیدالزمان قزوینی

رمّال که از غمش چو نالم

دارد خبری ز کلّ حالم

آن شوخ مرا ز حُسن گل بوش

چون قرعه نموده خانه بر دوش

ویران دل من که وقف یار است

چون خانه ی رمل بی حصار است

از دیدن او دو چشم پُر خون

آتش ریزد چو شمع وارون

از سیر جمال آن پریوش

شد متصل آب من به آتش

یاران از من کشند محنت

شرمنده شدم از این جماعت

خون در دلم از غم رفیق است

در عشق چه سازم این طریق است