گنجور

 
وحدت کرمانشاهی
 

بر باد فنا تا ندهی گرد خودی را

هرگز نتوان دید جمال احدی را

با خود نظری داشت که بر لوح قلم زد

کلک ازلی نقش جمال ابدی را

جان‌ها فلکی گردد، اگر این تن خاکی

بیرون کند از خود صفت دیو و ددی را

در رقص درآید فلک از زمزمه عشق

چونان که شتر بشنود آهنگ هدی را

ما از کتب عشق نخواندیم و ندیدیم

جز درس و خط بیخودی و بی‌خردی را

یا بوسه مزن بر لب مینای محبت

یا در خم توحید فکن نیک و بدی را

گل بزمگه خسروی آراست چو بشنید

از مرغ سحر زمزمه باربدی را

درویش به صد افسر شاهی نفروشد

یک موی از این کهنه کلاه نمدی را

یا رب به که این نکته توان گفت که وحدت

در کوی صنم یافته راه صمدی را