گنجور

 
وحدت کرمانشاهی
 

با توسن خیال به هر سو شتافتیم

از دوست غیر، نام نشانی نیافتیم

دلبر نشسته در دل و ما بی‌خبر از او

بیهوده کوه و دشت و بیابان شتافتیم

گفتیم ترک صحبت ابنای روزگار

مردانه‌وار روی دل از جمله تافتیم

معلوم شد که میکده و خانقه یکی‌ست

این نکته را چو اصل حقیقت شکافتیم

شد عاقبت کفن به تن آن جامه‌ای که ما

از پود مهر و تار وفای تو بافتیم

یک ره عدم شدیم پس از مشرق وجود

خورشیدوار بر همه آفاق تافتیم

وحدت اگر چه در سخن سفته‌ای ولیک

کوتاه کن که قافیه دیگر نیافتیم