بر یاد رخش چون رود از دیده من آب
صد باغ توان داد به یک چشم زدن آب
آب از مژه رو کرد به من، آه چه سازم
گر وانشود همچو حباب از سر من آب
با آن رخ شاداب به گلشن چو درآیی
از سایه روی تو خورد سرو و سمن آب
زاهد نشود قابل پابوس خم می
چون شیشه، گر از باده کشد دست و دهن آب
گر شهرت تردامنی گل شنود خاک
هرگز نگذارد که درآید به چمن آب
سرچشمه این بادیه را خضر بلد نیست
برداشتمی کاش چو گوهر ز وطن آب
تر شد ره گوشم ز غزلخوانی طغرا
هرگز نشنیدم که برآید ز سخن آب



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل، به زیبایی و نازکی چهره محبوبش اشاره میکند و میگوید چشمانش به یاد او پر از اشک میشود. او حسرت میخورد که چقدر میتواند در یک لحظه به یاد محبوبش عالم پر از سرسبزی و زندگی ایجاد کند. با ورود محبوب به گلستان، همهی موجودات به او احترام میگذارند و حتی زاهد نیز نمیتواند خود را از نعمت باده جدا کند. شاعر از جویبار زلالی یاد میکند که نمیتواند رضایت محبوبش را جلب کند و میخواهد که چشمههای این بادیه، به مانند گوهر از وطنش سرازیر شود. در نهایت، او به غزلخوانی خود اشاره میکند و بیان میکند که هیچگاه صدایی به شیرینی این شعر نشنیده است.
هوش مصنوعی: وقتی به یاد چهرهات میافتم، اشکهایم از چشمانم مثل سیلاب جاری میشوند و گویی که میتوانم در لحظهای، آب صد باغ را به دوش بکشم.
هوش مصنوعی: آب چشم او به من زل زده و من نمیدانم چه کنم اگر این احساس مانند حبابی از روی سرم بگذرد و ناپدید شود.
هوش مصنوعی: هرگاه با چهره خندان و بشاش خود وارد باغی شوی، درختان سرو و سمن از زیبایی و سایه وجود تو بهرهمند میشوند.
هوش مصنوعی: مرد زاهد هرگز به مقام و ارزش بوسیدن پای کسی نمیرسد، مانند شیشهای که اگر از شراب دور بماند و تنها به آب بسنده کند، نمیتواند حالتی باارزش و زیبا پیدا کند.
هوش مصنوعی: اگر شهرت گل که خوشبو و زیباست، از جایی بشنود که جز خاک چیزی ندارد، هرگز اجازه نمیدهد که آب به دشت وارد شود.
هوش مصنوعی: منبع این راه را کسی نمیشناسد، ای کاش مانند جواهر از سرزمین خود، آب را برمیداشتم.
هوش مصنوعی: گوشم از شنیدن غزلهای زیبا پر شده و هرگز نشنیدم که کلامی بتواند مانند آب جاری شود.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
در دیده ندارم دگر ای عهدشکن آب
تا چند به عالم تو زنی آتش و من آب
تا کی به تمنای گل روی تو باشم
سرگشته ی عالم چو بر اطراف چمن آب
هرگاه گذشتی به دل، از اشک سبک خیز
[...]
در خاک مرا ز آتش دل گشت بدن آب
شد هممچو حبابم کفن از پهلوی تن آب
از هر گل این باغ شمیم جگر آید
گویا که ز ابر مژه ام خورده چمن آب
چون غنچه بهر قطرهٔ اشکم گل زخمی است
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.